جستجو در متون
از لابه لای ریخت و پاش های خانه تکانی، سحرک یه کاغذ برداشته و آورده برای ننه سحر که...
امسال زمستانی سیاه و سرد داشت که تا عمق روحم را می سوزاند. ایستاده توي صف نانوایی و نگاهم...
رونمایی کتاب مجموعه مینیمال های «تابلوها ممنوع؟!» نوشته: سحر امامی بدینوسیله از شما دوستان گرامی دعوت می شود تا...
ما مردم شادی بودیم. ما مردم شادی هستیم. اهل جشن و خنده و طنز! از هر موضوعی، هر دردی...
همه طول و عرض این پارک رو کفشام میشناسن، دوماهه روزی چندبار این مسیر رو میرم، هر روز بدوبدو...
همین چند روز پیش بود که روی صندلی قد کشیده بودم رو نوک انگشتهای پام و توی کمدهای بالایی...
رو انگشتهای پام قد بلندکردم واز دهن تاریکی اتاق خواب، یواشکی جستم بیرون تا مبادا ننه سحر بیدار بشه....
براتون یه خاطره بگم ؛ سالها پیش اون روزها که ننه سحر یه هفتصد هشتصد سالی داشت ما تو...
وقتی که خداوند به هم آغوشی با ابلیس می اندیشد و با رویای آن ، هوس را رنگ آمیزی...
چند روزیه که سحرک توی باغچه سخت مشغول کندن زمینه ! از پشت پنجره می بینمش ؛ یه بیل...
روی یه ابر خیالی نشسته بودم، نه روی تخت فرش شده ی گوشه ی حیاط! چشمم به حوض کوچک...
-: « ننه سحر چته ؟ چرا پکری؟ غصه نخور که امسال آش رشته شب چله نپختی تا رشته...
( یاسی ) ـ شمشیرش رو بعد از یه عمر جنگیدن، غلاف کرد. آخه طاقتش طاق شده ، مثل...
امشب هم چهارشنبه بود و هم چهارمین روز از ماه نوامبر، یک ماهه که ما سه تا (من و...
تا حالا شده که بشنوید یکی بگه ننه ام رفته سربازی ؟! ننه سحر، پاشو کرده تو یه کفش...
از پنجره هواپیما نگاهی به زمین های زراعتی منظم تقسیم بندی شده انداخت. با صدای مهماندار که تا دقایقی...
ننه سحر، امروز فهمید وحشت و گریه های نوزاد تازه به دنیا اومده از چه جنسیه! اما اون نوزاد،...
پدیده به پگاه گفت: « وقتی همه چیز آرومه و خوب پیش میره نگران میشم. مثل آرامش قبل از...
گره نبضش با ماه ، جادوی همیشگی داشت . ساعتها به آسمان خیره می ماند ، نقش ماه توی...
( سفید ) ـ همیشه از همین چهارراه رد میشد ، هر روز زیباتر و جذابتر و متفاوت تر...
خانم دوروتا: «چی شده دخترم ؟چته ؟یه چیزی بگو آخه اینجوری دق می کنی!؟ » پگاه: «رفت! چون فهمید...
من : « سحرک ! سحرک ! سحرک ، سحرکککک ! » سحرک : « چیه؟» من : «...
سحرک هم مثه ننه سحر به دهن کسی توجه نمی کنه، با دقت به همه گوش میده و واژه...
نیگا ای چندمین کاغذیه که برت می نویسم، نشونیت نمی دونم، ولی سرشبی یه دعوی مفصلی سر تو با...
هرچه نیاز داشتم توی کیف کوله ای جا داده بودم. نگاهی انداختم به سرتاسر خانه. همه وسایل و در...
احساس می کردم ساعتهاست ترکم کرده و من همچنان خیره به راه مانده ام و طاقت تحمل دلتنگیای را...
گره بند باریک را از زیر چانه اش باز کرد و کلاه را از سر برداشت. چشمهای ریزش به...
توی آب راه می رفتم . سکوتم، باکوبه های امواج دریا به سینه ساحل، تفسیر می شد . زیر...
با بلندشدن صدای هر رعد از آسمان، تکرار تهدیدها هم بلندتر میشد. مثل سایههای نحس روی دیوار سفید خانهام!...
زانوهایم میان دامن مشکی و تنگم روی زمین سرد کلیسا بود. شمع تازه ای روشن کردم و آن را...
خم شدم و به تصویرم میان آب نگریستم. رودی از خون بیگناهانی که بازمانده سالها قدرت طلبی است، چهره...
حکایت “مخاطب خاص” توی فیسبوک جریان همون به در میگم دیوار بشنوه هست فقط وارونه اش” رو دیوار می...
( قهوه ای ) – اسپرسو تریپل شات می خوره میره تو خودش غمگین به یک گوشه زل می...
کنجکاو، پریدم وسط حرفش: «افسانه؟! چه افسانه ای؟ میخواهم بشنوم. آخرین بار که کریستین رو دیدم، از جادویی گفت...
از جا برخاستم. اگرچه غذا و نوشیدنی گرم کمی حالم را جاآورد، اما هنوز احساس کوفتگی در بدنم داشتم....
واپسین گاه های مهر ماه نود و سه هم در گذر است و تو ذره ای از مهر بی...
سحرک با اخم اومده نشسته کنارم و از ننه سحر گلایه کرده (حریف زبون و منطق بچه های...
دیوار نبشته پیشین خاطرتون هست ؟ ننه سحر همیشه پاسخ آنچه او را رنجانده ، دیر می ده. من...
نیمه شب بود. هشت دختر با لباس سفید و چارقد آبی، بالای تپه، می رقصیدند، با نوایی که فقط...
مشتی بر میز کوبید و فریاد زد: « لعنت بر این همه خودخواهیت! از دلبری خسته نشده ای ؟!...
ننه سحر با ننه سرما رقابت میکند . باز هم خانه تکانی برای پیشواز! ننه سحر انتظار شکوفه های...
به تصویرم روی شیشه پنجره نگاه کردم . پنجه مهتاب مثل شانه نقره ای ، لای تارهای مشکی مویم...
(شرابی) _: وا این چشه؟ نکنه مرض لاعلاج گرفته؟ -: نه یکم سرگیجه داره فقط ! _: چرا؟ –...
من فقط یک آرزو دارم؛ پشتم را به زمین بکوبم و با دم فنریام کمی به بالا بپرم و...
خود درگیری شماره دوازده هزار و خرده و نصفی سحر: وای به موقع رسیدم ! سحرک با قیچی کاردستی...
نمی دانست مست جام های پی در پی است یا یاد چشمان شهلایش؟ گروه خونی او عشق مثبت بود...
هی فلانی! اینجا هوا پر از گرد و غباره، طوفان شن چشم هایم را تار کرده و زیبایی های...
عددها قرارداد هستند. قراری شبیه بقیه قرارهایی که ما آدمها برای آسایش زندگی گذاشتیم اما دست و پا گیرمان...
یک روز عصر، برای چندمین بار در زیرزمین به دنبال ردی یا نوشته ای، گوشه و کنار را می...
پیرمرد با کمک من و نوه اش، به سختی درون تاکسی نشست تا به منزلش باز گردد. نزدیک منزلشان...
پلک هایش را کمی جمع کرد و لحظه ای تأمل نمود . چشمانش برق می زد . حدس و...
از بچگی رنگ آمیزی نقاشی ها رو دوست داشتم و بهترین سرگرمیم بود . اما اولین باری که تصمیم...
حرارت خورشيد پوست صورتش را کباب می کرد. شنهاي كوير ذغال گداختهاي بود كه تاولهاي پايش را ميسوزاند و...

























































































