احساس می کردم ساعتهاست ترکم کرده و من همچنان خیره به راه مانده ام و طاقت تحمل دلتنگی‌ای را که در جانم جاگذاشته، ندارم. منتظر بودم جاده برایم دل بسوزاند و مسافرم را پس بدهد. تصویر خیابانهای سرد و جنگ‌زده در ذهنم زنده شد. به یاد سنگینی بدن زخمی مادر آن پسرک آسیایی روی شانه ام، افتادم که هراسان، او را به طرف خانه ام می بردم تا در آن پناه بگیرد. از دور، برج ایفل را دیدم. زمزمه کردم: «ایفل بیچاره! دور از اونهمه دلربایی و شادابی، در خاموشی شهر، غمگین، سر جاش ایستاده و داره میلرزه.»
آترا آهسته از پشت، بازویم را گرفت و پرسید: «هوریار! خوبی؟ چیزی می خوای برات بیارم؟ می خوای یه کم باهم حرف بزنیم؟»

قسمتی از داستان رودخانه سرخ
نوشته سحرامامی
پاییز نود و سه

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?