رو برنگرداند و همانطور که نگاهش به بی انتهایی نامعلوم ثابت مانده بود، گفت: «تا وقتی وسط توفانی، حواست نه به خودته، نه به اطرافت. نه زیباییها رو میبینی نه زشتی ها رو. فقط چارچنگولی چسبیدی به زندگیت. مقاومت میکنی تا به فنا نری و خبر نداری داره همه چیزت میره و فقط تویی که جا می مونی. تویی که یه جایی، دیگه توانت تموم میشه و خسته میشی، حتا از خودت. تازه وقت رفتن که میشه، حواست رو جمع می کنی که دورت چه خبره. درگیری و جنگ بقیه رو می بینی، نقابها مفهوم میگیرن، دروغ ها رو میفهمی، از همه فاصله میگیری، رها میکنی و توی توفانِ خودت، میچرخی و واقعیتها رو پشت هم میبینی. اون وقته که دیگه شکستنها و زخم خوردنها ارزشی نداره، پناه میبری به دلبستگیهات و دلتنگ میشی. نمیرنجی و راحت ابراز علاقه میکنی و بیرودروایسی حرف دلت رو میگی. این دقیقن همون موقعیه که دیگه دنبال هیچ جملهای برای روی قبرت نمی گردی، چه برسه به نبش قبر گذشتهها و روابط و یا حتا خودت.»
خرداد نود و هفت
نوشته:
#سحرامامی
قسمتی از رمان:
#نیمه_های_مکمل
#https://jaadeh.com







