گره نبضش با ماه ، جادوی همیشگی داشت . ساعتها به آسمان خیره می ماند ، نقش ماه توی چشمش می نشست و آرامش در دلش! اما چهارشنبه ها دلشوره خاصی داشت، انگار این جادو محسوس تر بود، نبضش پر تپش تر می شد و ماه پر نورتر !
با اینکه آسمان این کشوری که تازه سفر کرده اغلب اوقات ابریست اما امشب چون چهارشنبه است، صاف و مهتابی بود و همین دلش را قرص کرد که آن آشنای قدیمی از آسمان نگاهش می کند و هر کجا که باشد به دیدارش می آید، پس غربت و تنهاییش بی مفهموم شد .
نمی دانست عنصر وجودش هواست یا هوا از او بوجود آمده ، اینکه کدامشان زودتر آفریده شده اند، اهمیت نداشت ، اما بارها با خود به این نتیجه رسیده که خلقت هوا در زمین چهارشنبه شب بوده چون پدرش در صفحه سفید اول قرآن تاریخ تولد او را با ساعت یازده شب چهارشنبه قید کرده !
قسمتی از رمان “نیمه های مکمل”
نوشته سحر امامی
پاییز نود و چهار







