وقتی دلخسته ام از زندگی و غمگینم از بودن، اندام خشک و عریانم را تازیانه های سرمای روزگار، و وزش تند بادهای خشمگین سرنوشت، آزار می دهد و روحم را به تاراج یأس می برد و تنها غمی که در رگهای خشکم می تپد، ماندنم بر خاک و ریشه هایم هست که به جبر زندگی درس ایستادگی را میان این همه دل سردی می آموزد. اما…
اولین گرمای خورشید یادم آورد که گرچه پاهایم اسیر زمین است اما سرم، رو به آسمان بزرگ خداست. پس از آن زمستان سخت، گرمای خورشید و باران بهاری، با طعم بوسه های آشتی نسیم زندگی، جای آن درد و زخم ها را مرهم نهاد و میان آنهمه عشق ورزی ، آغوش امن خدا را حس کردم و جانم شکوفه داد. بهارم را عشق پر کرد. و اکنون که تابستان رسیده، تب سوزان آن عشق ، شکوفه هایی که بر تن سبز و خرمم نشسته بودند را تبدیل به آلبالوهای سرخ کرده!
گرچه درختم ، اما سرخی آب آلبالو ها ، رنگ خونی که در رگهای عاشق می جوشد را یاد هر رهگذری می اندازد و می تواند زیر سایه ام بنشیند و خستگی راه را از تن رها کند و از لا به لای شاخه هایم آسمان پر مهر پروردگار را بنگرد، می تواند با طعم هر آلبالویی که از تنم جدا می کند، طعم لبهای خدا را بچشد!
امروز که بودن را می ستایم ، برگ و بارم سنگین تر و مسئولیتم به زندگی بیشتر شده، با آنکه این سنگینی گردن و کمرم را خم می کند، اما هر چه بیشتر باشد، لذت خوشبختی را زیر بار آن حس می کنم ،
چون زندگی تنها نشانه ی عشق و توجه “پروردگارم” است.
تابستان نود و یک / بخشی از گفتگوی من و درخت آبالو … از داستان “جاده” / نوشته :” سحر امامی”







