پروانه ی عاشق عشوهگری را رها کرده!
ایثار و مهرش را، نوازش شمع عاشقی که می سوزد را، از خاطر برده! حتا خاطره شکافتن پیله و طعم اولین پروازش هم نمی تواند ذره ای امید را به یادش آورد و از اینهمه دل خستگی اش بکاهد، درد غربت غبار غمی است که بر زیبایش نشسته!
حتا کنج تنهایی که او را در بر گرفته، نمی داند که برایش چه باید کرد! تو بگو چه کنم؟؟؟
قسمتی از داستان جاده /سحر امامی پاییز ۱۳۹۱







