داد می زنم سوی آسمان، که داد می خواهم از آنکه هستیم داد! من همان باز پر شکسته ام که مرهمی می طلبم تا به آغوش باز آسمان، باز پرواز کنم! چه بگویم که در حکایت من،دیگر سازها خاموش مانده اند، اما این آتش خاموش نشد! عمریست با این روان پریشان، همچون جوی روان، سرگشته در پی خویشم! ای باخبر از حال من، حال دریاب مرا که خسته ام! با نیم نگاهی از چنگ این غم رهایم کن تا تمام نت های چنگ بانگ عشق، را لابه لای تار مژگانت، چنگ بنوازم! آه، …هستی ام را داده بر باد، آنکه هستی اش پاینده باد! رازم همین بود :” آنکه بر این باخته برد، همانا با اولین نگاهش دلم را برد و آنگاه که در این بازی کیش شدم، کیش من زیبایی اش شد! مات چهره اش ماندم و تا ابد مات شدم!”
/قسمتی از داستان “جاده” نوشته سحر امامی /دی ماه ۱۳۹۱







