گره بند باریک را از زیر چانه اش باز کرد و کلاه را از سر برداشت. چشمهای ریزش به زور از میان پف پلکهایش دیده میشد. تارهای بلند و کم پشت سبیلی که از دو گوشه لبش آویزان بود، توجه ام را جلب کرد. دستهایش را توی آستین برد و دست به سینه، صاف ایستاد و بااحترام، خم شد: «اسمم «بائو»ست. کشاورزم. بین این کلبه تا شهر، یک جنگل وجود دارد. کشتزارم پشت این کلبه است. هر دو سه روز یک بار، محصولاتم را برای فروش میبرم شهر و نیازهایم را تهیه می کنم.
دو روز پیش، در راه برگشت، صدای ناله هایت را از داخل یک تانک شنیدم. تب داشتی و در بیهوشی، هذیان میگفتی. آوردمت خانه. روی این تخت خواباندمت. استراحت کردی تا کمکم تبت قطع شد. حالا هم به هوش آمدی. نگران نباش! اینجا در امانی.»
لبخند زدم: «من فلور هستم. مرسی از لطف و کمکت! بائو، چه خوب به زبان ما صحبت میکنی! مدرسه رفتی؟»
با همان ادب ادامه داد: «نه، خانم فلور! در این نه سال جنگ، خانه‌ام پناهگاه سربازهای فرانسوی فراری یا زخمی بود. بعضی از آنها ماهها کنارم زندگی کردند. با هم دوستهایی صمیمی بودیم. زبان فرانسه را از آنها یاد گرفتم.»
گفتم: «چه جالب! دوستی با دشمنت در زمان جنگ؟! وطن فروشی یا انسان دوست؟! یا فقط یار و یاور خائن ها؟»
لبخند تلخی زد: «نه خانم! همه عمرم با هیچ جانداری دشمنی نداشته ام، چه برسد به انسانهای برابر با خودم! دشمنی بین انسان‌ها بی معنیه! طاعون کثیف جنگ را خوب میشناسم. یک گروه از انسانهای برابر، که روبروی هم می ایستند، همدیگر را می‌زنند و میکشند و کشته میشوند. همه شان قربانی قدرتطلبی تعداد اندکی هستند که از نتیجه این کشتارها بهره میبرند.
من سرزمینم را به همان اندازه دوست دارم که انسانیت را قبول دارم. شبهای پیاپی، دست به گریبان با وحشت بمب باران، خواب آرام به چشمم نیامد. نگران هموطنانم بودم و برای آینده سرزمینم آرزوها داشتم. در همان زمان، مرد زخمی و تشنه ای وسط جنگل، به کمکم احتیاج داشت. سرنوشت، شرافتم را محک میزد. وسط جنگل رهایش نکردم. درحالیکه دهانه لوله تفنگش روی شقیقه ام بود! پس از یک ماه که حالش بهتر شد، پشیمان از آن کینه‌ی بی‌دلیل، به شکرانه پرستاری‌ام، زبان مادریش را یادم داد. اولین کلمه ای که یاد گرفتم «برادر» بود. دستم را با مهربانی در دستش فشرد و «برادر!» صدایم زد.»
گفتم: «پس من هم تو را «برادر بائو» صدات میزنم.
امیدوارم از سؤالی که میپرسم، ناراحت نشوی؛ مادامیکه به حکم «انسانیت»، سرباز زخمی ای رو که برای کشتن هموطنانت و غارت میهنت آمده، پرستاری می‌کردی، هرگز به ذهنت خطور نکرد که ممکن است پس از بهبودی، همان قاتل ژنرال جیاپ محبوب باشد؟»
با کارد تیزی، سریع و منظم، مشغول خرد کردن سبزیجات بود. میان صدای یکنواخت ضربات تیغه چاقو بر سطح تخته چوبی، پاسخ داد: «نه خانم! ما بنا به چگونگی وضعیت، واکنش یا رفتار متفاوتی نشان میدهیم که در آن لحظه، به درستی اش ایمان داریم. فطرت و احساس و منطق، هرگز در یک جهت نیستند و با تکیه بر هر یک از آنها، تصمیم مشابه گرفته نمیشود. برای هر عملی، نتیجه‌ای چند وجهی وجود دارد و همیشه هر احتمالی ممکن است.
ولی اگر قرار باشد به خاطر «شاید»ها، درستکاری ام را محکوم کنم، ترجیح می‌دهم زنده نباشم. اگر فرمانده کشورم به دست آن مرد کشته میشد، برای این تقدیر، هرگز خودم را شماتت نمیکردم و در برابر سرنوشتی که گوشه ای از آن به عهده ام سپرده شده، هیچ احساس عذاب وجدان نداشتهام و نخواهم داشت؛
چون به درستی اش ایمان دارم. هزار بار هم اگر زمان به عقب برگردد، اگر من همین «بائو» باشم، همان کاری را خواهم کرد که در چنین وضعیتی، فطرت و احساسم، منطقم را توجیه می‌کند.»
پیدا بود که مرد تودار و کم حرفی است و با پرسشهای تند و تیزم، تحریکش کرده ام تا پاسخگو باشد. مراقب بود متوجه نشوم که از سخن گفتن طفره میرود و ناچار شده حرف بزند.

قسمتی از داستان رودخانه سرخ
نوشته سحرامامی
پاییز نود وسه

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?