گر دریایی ،ساحل شوم… به سینه ام بکوب
گر دشواری ،ساهل شوم …به سینه ام بکوب
طوفانم کن اما رهایم نکن! در من گم شدم یاریم کن سحرم را پیدا کنم غروب و دلتنگی گذشت، تاریکی شب رسید و من گم شدم سحر را یادآور سحر کن تا طلوع کنم و بتابم من در طلب خویش، در طلب تو ،در طلب معجزه ام… سحرت را صدا بزن. یقین دارم که هنوز زنده ام!
قسمتی از داستان جاده نوشته سحر امامی /
(زمزمه های مسافر بن بست و خستگی)
بهمن نود و دو

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?