گر دریایی ،ساحل شوم… به سینه ام بکوب
گر دشواری ،ساهل شوم …به سینه ام بکوب
طوفانم کن اما رهایم نکن! در من گم شدم یاریم کن سحرم را پیدا کنم غروب و دلتنگی گذشت، تاریکی شب رسید و من گم شدم سحر را یادآور سحر کن تا طلوع کنم و بتابم من در طلب خویش، در طلب تو ،در طلب معجزه ام… سحرت را صدا بزن. یقین دارم که هنوز زنده ام!
قسمتی از داستان جاده نوشته سحر امامی /
(زمزمه های مسافر بن بست و خستگی)
بهمن نود و دو







