از پنجره هواپیما نگاهی به زمین های زراعتی منظم تقسیم بندی شده انداخت. با صدای مهماندار که تا دقایقی دیگر به زمین می نشینند، پر از دلشوره شد. به یاد لحظه وداع با خانم دوروتا در فرودگاه افتاد. اشک توی چشمش می لرزید و صورت پگاه را میان دست هایش گرفته و نگاهش می کرد: « دخترم گذشته برای کمک به امروزه. همیشه به ندای دلت گوش کن و کاری که میگه بکن که درست ترین انتخابه و بهش شک نکن. دورت پر از نشونه است توجه زیادی به این نشونه ها داشته باش. پاسخ گره های راهت میون همین نشونه هاییه که ساده از کنارشون می گذری و توجه نمی کنی. امیدوارم باز همدیگر رو ببینیم، اگه نشد هم، همه امانتی ها پیش خودت بمونه. خسته و دلسرد نشو! همیشه یه جوابی، یه راهی هست، پس ادامه بده و مصمم بمون. برات آرزوی پیروزی دارم. »
نگاهش به پنجره بود و گفت: « وقتی از ایران می رفتم هیچ اشکی بدرقه ام نکرد، نه دلواپسی مادر و نه جمله های امید بخش پدر، فقط پر از کینه و درد، خسته و دل بریده می رفتم ، بی خبر از اینکه همه جا آسمون یه رنگه و چیزی که باید جا به جا بشه مکان زندگی نیست، باورهامه! حالا هم نمی دونم چرا برگشتم؟ یا بعد از اینکه جواب همه پرسش هامو گرفتم و این پروژه تموم شد چی میشه؟ اون روز رفتم چون باید می رفتم امروز هم اومدم چون باید می اومدم کاش بفهمم میون این باید ها چی گیرم اومده و چرا؟»
قسمتی از رمان ” نیمه های مکمل ”
نوشته سحر امامی
پاییز نود و چهار







