تا حالا شده که بشنوید یکی بگه ننه ام رفته سربازی ؟!
ننه سحر، پاشو کرده تو یه کفش که بره سربازی ! بهش میگم :« ننجون، کوتاه بیا تو رو چه به سربازی آخه ؟ هزار و سی و دو سالته، تازه فیلت یاد هندوستان کرده ؟! »
حرف تو گوشش نمیره، مرغش یه پا داره . ناخن ها شو که چندین قرن بلند کرده و بهش رسیدگی کرده از ته چید! کفش قرمز پاشنه بلندش رو انداخته دور، جاش یه پوتین سربازی خریده! یه کوله پشتی برزنتی خریده جای کیف های مجلسیش! حالا هم موزر گرفته دستش و داره کچل می کنه !
بهش میگم : « این انتقام از خودته یا یه جور تسویه حساب شخصی ؟! آخه چطور دلت میاد ؟ موهات جعبه ی مداد رنگی دلته ننه سحر ، هر چند وقت، یه رنگ و مدلی بهش می دادی، حیف نیست ؟»
میگه : « کدوم دل ؟! … بذار حواسم به کارم باشه، یاد از دست داده هام فقط حسرت میاره برام ! راه سخت و طولانیی پیش رومه و کارهای مهمتری دارم. باید پخته بشم .»
میگم : « وا، دیگه پخته تر از این ؟ داری جزغاله میشی، توَهُمِ خامی زدی ؟! کاش یکم اعتماد به نفس داشتی ! »
لای صحبت هامون سحرک اومده جلوی در حموم، سرک کشید و تو آینه ننه سحر رو دید، جیغ کشید : « اییی چه زشت شدی ازت می ترسم ،
کچل کچل ننه ی کچل
کچل رفته به اردو
برای نصف گردو»
و این قصه سر دراز دارد…
پی نوشت : چه غلطی کردم ، رمان «رودخانه سرخ» رو نوشتما ، چه می دونستم ننه سحر تا این حد جو گیر میشه ! سخت رفته تو نقش فلور ، اون از ژست و لباس هایی که چند ماه گذشته می پوشید، اینم حالاش ! فردا سر از ویتنام در نیاره خوبه ! خدا آخر و عاقبت هممونو ختم به
خیر کنه!
مهرماه نود و چهار







