امسال زمستانی سیاه و سرد داشت که تا عمق روحم را می سوزاند. ایستاده توي صف نانوایی و نگاهم چسبیده به سنگهای تنور آتش که خمیر را پخته می کرد و نان برشته، حاصلِ داغ دل سنگها. فکرم پی تجربه و پختگیِ بازمانده از سیاهی هاي این زمستان بود، حاصل سوز این همه دل، کدام برکت خوشمزه می شود؟
هنوز قدمی از نانوایی دور نشدم، گرما و عطر نان لاي سوز هوا گم شد. در حیاط نیمه باز بود. تا آمدم، دیدم ننه سحر کنار حوص ایستاده، تو صورت خودش میزنه و دادش رو هواست: «بیا پایین ورپریده، از دست تو چه کنم؟ مگه دستم بهت نرسه! بیا پایین جونمو به لبم رسوندی!»
سحرك روي لبه دیوار می دوید و لبخند همیشگی روي لبهاش بود. عادتشه. توي حیاط، یا رو لبه باغچه راه میره یا روي لبه حوض. توي خیابان هم فقط روي لبه پیاده رو، هر وقت بهش میگم چرا رو زمین صاف راه نمیري؟ میگه؛ چون روي لبه ي زندگی هستم و تنها سهمم اینه که از هر قدمی روي این لبه، خوشحال باشم.
گفتم: « چی شده ننه سحر؟ چرا سحرک رفته اون بالا؟»
-: « بگو چی نشده؟! از ترس من رفته بالاي دیوار. همه نظم زندگیمو بهم ریخته و میگه دلم می خواد. نیم وجبی وایساده تو روی من میگه چرا باید با قانون هایی که شماها و پدراتون ساختین و فکر می کردین درسته زندگی کنم؟ افتاده رو دور لجبازی، نمی دونم شاید هم بازیگوشی. میگه کاری که میکنم درسته چون دوست دارم و خوشحالم.» تا حالا ننه سحر را اینهمه عصبانی ندیده بودم. این دوتا همیشه باهم بگو مگو دارن ولی به نظر می رسه این بار سحرک بدجوری کلافه اش کرده. پرسیدم: «حالا چه کار کرده که اینقدر ناراحتی ننه جون؟»
-: « سر کوچه بساط دست فروشی پهن کرده، تابلو میفروشه! تابلوهای وارونه، تابلوهایی برخلاف بقیه تابلوها که معلوم نیست تابلوهای دیگه رو رد میکنه یا تایید! میگه تابلوها
احساسمه، نگاهمه! می تونه تمبر آدما باشه، اینجوري می بینمشون و می خوام بقیه هم ببینن. با پخش شدن این نگاه و بیشتر دیده شدن، شاید تغییری کنه شاید نه! مهم نیست، ولی این تمبرها هست، دارم می بینم و خوشحال میشم که دیگران هم شریک رنگهای نگاهم بشن… از دست این سحرک، نمی دونم چکار کنم؟ همین مونده لای اینهمه احساسی که قراره به بقیه هدیه بدم، نگران بی پروایی دخترکم باشم که؛ دوست داره بشینه یه گوشه ی زندگی، احساس و نگاهش رو دست فروشی کنه.»
دست ننه سحر را گرفتم و گوشه چادر گلگلی اش را پیچیدم دور نان: «مگه خودت نگفتی؛ دل حرف اول رو میزنه و خواسته ي دل پاکه، ناب و بی ضرر؟! خب باید به دلش راه اومد. قانون خوبه، ساخته خود ماست براي نظم دادن، ولی دست و پا گیره. دلمون رو باید بذاریم زیر پا؟ راستش این سوال منم هست؛ به نظر شما تابلوها ممنوع هستن؟! نمی تونه تابلو بفروشه و چیزي که دلش می خواد بگه رو پخش کنه؟
بیا پایین سحرک، بیا پایین و از هیچی نترس! گرچه لبه دیوار راه رفتنت هم با امیده، چون به بال پرواز باور داری. بیا و مراقب دلت باش که آزاده. مثل من نیستی که در بند باورهاي دیکته شده و ممنوعیت تابلوها و قوانینم و از ترس حرف مردم و اینکه مبادا توي جمعی تابلو و انگشت نما بشم، دنباله رویی بی اندیشه ام!
غافل از اینکه با گذر زمان خوبه قوانین هم به روز بشه، به چهارچوب کهنه اي احترام میذارم که «باید» بپذیرم تا همرنگ جماعت بشم! کاش رنگ خودم رو داشتم. اون وقت تک رنگ هایی بودیم که کنار هم زیبایی رنگین کمان رو داره. ننه سحر، مگه نگفتی که پایبندي به هر چهارچوبی واسه آرامشه نه در بند شدن؟! سحرک، از چهارچوب دیوار خونه بیا پایین و آزادانه توي حیاط بدو.»
اي داد، باز سرگرم درستی و نادرستی حرفهاي زندگی شدیم و نان سفره مان خشک شد.

#سحر_امامی
#تابلوها_ممنوع
دوازدهم اسفند نود و شش
سوم مارچ ۲۰۱۸
نوشته ای برای مراسم رونمایی کتابم

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?