هی فلانی! اینجا هوا پر از گرد و غباره، طوفان شن چشم هایم را تار کرده و زیبایی های شهر را پنهان! خونه ام اینجاست، اما غریبی توی شهر موج میزنه و من تنهام، تنهایی ام را در سینه خودم، خفه فریاد میزنم. و تو هرگز صدای بغضم را نمی شنوی و تنها چیزی که خوشی هست و لبخند روی لبم می نشاند، بی خبری تو از حالم است! قد تمام این شهر، دلتنگ در آغوش کشیدنت هستم و تو نیستی و تمام این ذرات شن، انکار عاشق شدنم را مسخره میکنند. این دل من است که هوای این شهر را بی تو، طوفانی از شن نشانده تا این اندازه که خونه نشین بمانم و لحظه های دوریت را بشمارم.
قسمتی از مجموعه “نامه های نوشته برباد”
نوشته سحرامامی
اسفند ماه نود و دو







