حکایت “مخاطب خاص” توی فیسبوک جریان همون به در میگم دیوار بشنوه هست فقط وارونه اش” رو دیوار می نویسم تا اونکه پشت دره بخونه! ”
گفتم ” وارونه” یاد گفتمان امروزم با سام افتادم :
دم غروبی یکم هوا قابل تحمل بود و به هر ترفندی شده سام را راهی کردم دوتایی بریم پارک. (البته گفته باشم تغییر رویه دادم دیگه رشوه نمیدم) یکم فوتبال و یکم والیبال و یکم بدمینتون بازی کردیم از هر کدوم یکم چون هی میگفت خسته شدم بریم خونه. (می دونستم بهونه گیم بازی کردن میگیره) خلاصه زورش به ننه زورگو چربید. تو راه برگشت سرش را بالا برده آسمون را نگاه میکنه. میگم: “پسرم جلو پاتو ببین ” میگه: ” مادر چاله های روی ماه رو می تونم ببینم! عجیبه از وقتی تبلت زیاد کار میکنم، چشمام قوی تر شده! ” خیلی جدی جواب دادم: ” قانونشه پسرم. ما کوچک بودیم می خوندیم: می زنم زمین هوا میره نمی دونی تا کجا میره!
بعد ها که بزرگتر شدی می بینی با هر دقت و برنامهریزی درستی در راستای هدفت پیش میری نتیجه ای مخالف آنچه انتظار داری میبینی. اونم با چه شدتی! این وارونگی رسم زندگیه. قدیمیا بعد از هر شکست وارونه انتظارت، میگفتن: عیب نداره عوضش پخته تر میشی، حکمتی داشته، شاید خیریتی پشت قضیه هست که نمی دونی ، شاید اگه اونی که می خواستی می شد خیلی بدتر از حالا بود.
قانون وارونگی را که بشناسی دورش میزنی، اگه بخواهی توپت خیلی بالا بره خیلی محکم زمین می کوبی . ”
بماند که تا جلوی در خونه با چه جواب دندان شکنی منو به فکر فرو برد که پاسخی نداشتم و فرستادمش حمام، نه که کم آورده باشم شما وارونه فکر کنید
آبان نود و سه







