دیشب، با آنکه آسمان، مهتابی و پرستاره بود، اما آواز جیرجیرک پیر، سینه ام را مالامال غم کرد! شعری که جیرجیرک در آوازش می خواند، داستان شاخه ی گلی بود که سالها بر باغچه ی کوچک حیاط خانه، نشسته بود:
<<یک شب حادثه ای، راز کهنه ی غم گل زیبا و خوش بو را فاش کرد. دیگر تحمل پستی های خاکش را نداشت. شاخه ی گل، مصمم و دل شکسته، ریشه هایش را از خاک باغچه بیرون کشید و همچنان که نگران سه غنچه ی چسبیده به شاخه اش بود، با حسرت و اندوه، نگاهی به خاک باغچه که مست و سرخوش جوانه های علفهای هرز روییده بر جانش بود، انداخت و گفت : “حیف از عمری که با زیبایی و پاکی ام در تو ریشه کردم و به تو زیبایی بخشیدم! همیشه پست بودی و زیبایی من، به تو معنا بخشید و حالا مغرور و خود باخته و فراموشکار شده ای! تو هرگز لایق آنهمه صداقتم نبودی! حتا از غنچه هایی که از تو بر تنم چسبیده اند، شرم نکردی! ”
ریشه هایش را باد سرد روزگار می لرزاند، چون دیگر در آغوش گرم خاک نبود! افسرده از این حادثه تلخ و سرنوشتی که به اینجا ختم شده، همچنانکه در پی جواب چراها برای بی عدالتی و خیانتی که در برابر یک عمر وفاداریش دیده بود، دلواپس پژمردگی غنچه هایش در این روزهای شکفتنشان نیز بود! آن شب دیگر حیاط خانه را بوی مهربانی همیشگی محبوبه ی شب پر نکرد، همه جا غم، میان سکوت و تاریکی موج می زد. باغبان ریشه های شاخه ی گل را در گلدانی تازه گذاشت، اما گل محبوبه، غمگین و دلشکسته بود و غبار غم بر زیباییش نشسته و بوی آن مهر و صفای همیشگی جانش، دیگر شب زندگی را عطرآگین نمی کرد! آنقدر درد و اشک چشمانش را پر کرده بود که نمی توانست از هیچ زاویه ی درستی، به جز نا امیدی، سرنوشتش را بنگرد! دلگیر و شکسته، میان اشکهایش به باغبان شکایت کرد: “عدل و رسم روزگار این نیست تا پس از عمری که به حیاط خانه ات زیبایی و عطر و طراوت بخشیدم، مرا در گلدانی کوچک، پشت پنجره، بگذاری! به چه جرمی پس از یک عمر خوبی ام، با من اینچنین می کنی؟! آنهمه نامردی که خاک پست در حقم کرد، کافی نبود؟! تو دیگر چرا؟!”
باغبان به مهربانی با سر انگشتش، اشک محبوبه را آرام پاک نمود و او را نوازش کرد و پاسخ داد:”اگر امروز، تو، محبوبه ی خوش بو و زیبای منی، تنها به این دلیل است که عمرت را درکنار همان خاک پست سپری کردی و در کنار پستی اش رشد نمودی! آنهمه تحمل هم آغوشی با خاک پست و عمری صبوری ات، ارزش این را داشت که تو امروز محبوبه ای زیبا بشوی! … کمی بیاندیش که اگر جوانه ات را در آبی زلال می گذاشتم، می گندید! سرنوشتت با خاک پست، او را پس از سالها، باغچه ای کرد و تو را هم، از دانه ای به گلی زیبا و شکفته تبدیل نمود. پس هر دوی شما، برای هم رسالتی داشتید که انجام شد! حالا که قد کشیده ای و ریشه دوانده ای، شکفته ای و سه غنچه هم بر تنت نشسته، وقت جدایی از راه رسیده! گرچه می پنداری که عمری خانه ات باغچه ی حیاطم بوده و امروز در گلدانی کوچک و تنگ حبس شده ای، اما اگر با نگاهی ژرف بنگری، میبینی که عاشقانه تو را نزد خودم گذاشتم و هر لحظه از تو و داشتنت لذت می برم. حالا که دیگر دانه ای کوچک نیستی و محبوبه ای زیبا و خوش بو شده ای، می خواهم که فقط در کنار و یاد خودم باشی، من قدر آنچه آفریدم را می دانم! ارزش زیبایی مخلوقم را می دانم و دوستت دارم! قدرت و ظرفیت تو را هم در تحمل سختی (بخصوص این جابجایی بزرگ پس از عادتی دیرینه)، می شناسم، پس پژمرده نشو! نشکن! و از این شناخت ناامیدم نکن!”>>
جیرجیرک پیر، لحظه سکوت کرد و سپس ادامه داد : << چند روز بعد، باغبان، با آنکه دوست داشت تمام خلوتش را فقط بوی محبوبه اش پر کند، تصمیم گرفت تا عادلانه زندگی ای را که لایق است، هدیه اش نماید. پس او را میان گلهای رنگارنگ باغی بزرگ و زیبا نهاد تا آرامش و شادابی به چهره ی زیبایش باز گردد.>>
سحرگاه شده بود و آواز جیرجیرک پیر به پایان رسید و من همچنان در سکوت شب به حکمت های پوشیده ی سرنوشت می اندیشیدم.
اینکه شاید باغبان ما گاهی برای رشد و زیبا شدن و بهتر بودنمان، شاخه هایمان را جدا کند و یا حتا ممکن است آفتی بر جانمان بنشاند! باور کردم که هیچ دردی، بی دلیل نیست و تحملش هم، بی جواب نمی ماند! در این تقدیر هر کس باید نقش خود را به درستی ایفا نماید. یکی درخت می شود و دیگری تبری بر جانش! یکی گل می شود و دیگری آفت روانش! یا آن یکی خاک پست باشد و این یکی سروی قد کشیده به آسمان! و این تضادها در کنار هم زیبایی را جلوه می دهد.
نیلوفر اگر زیباست، تنها به دلیل شناور بودنش بر سینه مرداب است، در غیر این صورت میان باغی از گل زیباییش گم می شود!
قسمتی از داستان جاده
سحر امامی
پایان تابستان نود و یک







