خانم دوروتا: «چی شده دخترم ؟چته ؟یه چیزی بگو آخه اینجوری دق می کنی!؟ »
پگاه: «رفت! چون فهمید چقدر دوستش دارم، رفت!
همیشه ازم فرار می کرد ولی اینبار نخواست که باشم و تنهام گذاشت و رفت!»
خانم دوروتا:«نمیری دنبالش؟»
پگاه:« نه! رهاش کردم تا هرجور دلش می خواد زندگی کنه! نه تنها دنبالش نمیرم، بلکه جهت مخالفش حرکت میکنم.
زمین گرده و یه روزی ، یه جایی از سرنوشت ، رو در روش قرار می گیرم و میشم همون آینده ای که براش رفت و همون بهترینی که می خواست پیش رو داشته باشه! اونوقت هیچ راه گریزی نداره مگر اینکه بخواد به پشت سر نگاه کنه و دلخوشیهای عمر رفته اش رو بشماره!»
خانم دوروتا:«انوقت اگه بعد از اونهمه راه، بهت پشت کرد و بازهم ازت فرار کرد، و یا از روت رد شد و رفت ، چه می کنی؟»
پگاه:«دیگه نیستم که کاری کنم ! اونوقته که منم رها میشم ، رها از دست این سرنوشت! »
قسمتی از رمان نیمه های مکمل
نوشته سحرامامی
تیرماه نود و چهار

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?