( سفید ) ـ همیشه از همین چهارراه رد میشد ، هر روز زیباتر و جذابتر و متفاوت تر بود . با یه لبخند شیرین دائمی ! صبح زود با لباس ورزشی و یه شیشه آب می دوید عصرها با لباس اتوکشیده و شیک پشت میز می نشست و یه کاسه سالاد سبزیجات و میوه می خورد ، مراقب خودش بود و خودش رو خیلی دوست داشت . به همه احترام می گذاشت تا حرمتش رو نگه دارند .
-پس چطور این کار رو کرد وقتی اینقدر دوست داشتنی بود و خودشو دوست داشت ؟!
-قضاوت نکن تو نه تو شرایط اونی نه از همه زاویه ها می تونی ماجراشو بررسی کنی پس نمی تونی عادلانه براش حکمی صادر کنی و بهتره سرت به کار خودت باشه .
-پیش میاد که ظاهر همچی درسته با کلی علاقه و وابستگی اما باطن ماجرا آفت زده است !
آره ،هیشکی دردهاشو جار نمیزنه ، گاهی زندگی به یه جایی میرسه که دیگه توان ایستادگی و جنگیدن و صبوری نیست و شاید اینجوری بشه پرچم صلح رو بالا برد .
– نمی دونم لابد وقتی نیش کارد روی رگش بود، نه راه پس داشته و نه راه پیش ، حتمن همه تابلوها براش بی معنی شده که جاده زندگیش مسیری واسه ادامه نداشته !
«پاورقی شماره یک»
قسمتی از داستان «علایم راهنمایی و رانندگی»
نوشته : سحر امامی
تابستان نود وچهار







