( یاسی ) ـ شمشیرش رو بعد از یه عمر جنگیدن، غلاف کرد. آخه طاقتش طاق شده ، مثل گاو نه من شیر، یهو لگد زد به هر چی که این سالها با صبوری توی شیشه ی عمرش جمع کرده ! دیگه حتا درد تازیانه خوردن رو هم حس نمی کنه . براش مهم نیست حالا که شمشیرش رو انداخته ، ممکنه چندتا خنجر تو کمرش بشینه. نگاهش فقط به خودشه ، نه گذشته یا دوردست ها! خودش ، خودی که جنگیدن براش ثمره ای جز درد و حسرت نذاشته . بهای سنگینی پرداخته که از کفِش رفته که رفته و دست اخر، دست خالی مونده لای جرز تنهاییش و چاله چوله ها و خرابی روح و گسل خاطراتش.
-: اما اینطور که پیداست می فهمه که هنوز فرصت بودن داره و دست کم می تونه امروزش رو بسازه شاید فردایی براش باشه حتا اگه امیدی به فردا نداره ، تلاش می کنه تا خودشو ، زخماشو ترمیم کنه ! «تابلو جاده در دست تعمیر»
قسمتی از داستان «علایم راهنمایی و رانندگی»
نوشته : سحر امامی
پاییز نود وچهار







