نیمه های شب بود که صدای بلند هق هق گریه اش، از خواب بیدارم کرد!
نگران و هراسان به سمت صدا رفتم، با آنکه هنوز تمام بدن خسته ام تشنه ی خوابیدن بود!
به آشپزخانه رسیدم. همه جا تاریک بود و صدای آن گریه ی سوزناک، قلبم را به درد می آورد. خواستم چراغ را روشن کنم، که صدایی بیگانه اما آشنا گفت: “روشن نکن! من روشنایی مطلقم! اگر در تاریکی اینچنین گریانم و ضجه می زنم، برای قلب شکسته و روح خسته ی دخترم هست! قدر و ارزش آن گرانبهایی را که به او امانت سپردم، ندانست. برایش غمگینم که تا این اندازه به خود بد کرده…! سحرگاه است، آمده ام شکسته های سحرم را از تو پس بگیرم. تو دیگر حتی لیاقت نگهداری از خرده هایت را هم نداری!”
به زانو افتادم و با التماس و گریه، پشیمان به درگاهش گفتم:”پروردگارا، ناسپاس و گناهکارم. نمی دانی تا چه اندازه شرمسارم که تو با اشک و ناله برای دادخواهی به خانه ام آمدی، ببخشا و یاریم کن!”
قسمتی از داستان “جاده” نوشته سحرامامی
بهار نود و دو

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?