هرچه نیاز داشتم توی کیف کوله ای جا داده بودم. نگاهی انداختم به سرتاسر خانه. همه وسایل و در و دیوار با دلتنگی نگاهم می‌کردند. آشپزخانه کوچکم، پنجره مهربانم، میز و صندلی های نازنینم، تخت‌خواب عزیزم، بدرقه ام می کردند و من، تنهایی های شمارش شده روزهای زیادی از عمرم را برایشان به یادگار می‌گذاشتم و میرفتم. سقف پرغرور، هنگام وداع هم ایستادگی می کرد. دو روز گذشته که خود را در خانه حبس کرده بودم، آنقدر سرگرم نقشه کشیدن و فکر کردن بودم که فرصت خداحافظی با «خانه» را از دست دادم.
خم شدم و بند کفشهای کتانی ام را گره پاپیونی زدم. چشمم افتاد به کفشهای سرخ پاشنه بلندم که گوشه دیوار ماتم گرفته افتاده بود. لبخندی پرحسرت نثارش کردم. کوله را انداختم روی شانه ام و آخرین نگاهی که در خانه جا گذاشتم، دوخته شد به قاب عکس دونفره من و کریستین.
در را بستم و قفل کردم. اشک به چشمانم هجوم آورد. از پله ها، با شتاب پایین رفتم. اتومبیل ژنرال ناوار جلو در ساختمان منتظرم ایستاده بود. سوار که شدم، حرکت کرد. چرخیدم و از شیشه عقب، ساختمان را آنقدر نگاه کردم تا حسابی دور شدم.
ناوار ایستاده بود جلو پنجره و دستهایش را گذاشته بود پشت کمرش. وارد سالن شدم و قامت راست او را میان نوری که از پنجره می تابید، دیدم. سیاهی سایه اش روی زمین تا جلو پایم، کشیده شده بود. نگاهم افتاد به چیزی که از جیب پایین یونیفرم نظامی اش آمده بود بیرون. گوشه ی پاکتی بود که دو روز پیش، آن را به نشانی آپارتمان خودم، برای کریستین پست کرده بودم.
همان لبخند رضایت دوباره نشست روی لبم.
با شنیدن سلامم، ناوار برگشت و آمد جلو. از دیدنم یکه خورد. لحظه ای، هاج و واج، به ظاهر متفاوت با همیشه ام نگاه کرد. در پاسخ، دستش را دراز کرد تا دستم را بگیرد و آن را ببوسد. ولی من با حالتی مردانه، دستش را محکم فشردم. خندید و گفت: «چقدر تغییر کردی فلور عزیزم! هرچند، در هر وضعیتی، خواستنی و زیبایی!»
بی اعتنا به چرب زبانی اش گفتم: «همه تلاشم را کردم تا همان انسان منفوری بشوم که همدست توست. برای شروع کار کثیفی که ناچار به انجامش هستم، آماده ام!»
دستش را گذاشت روی شانه ام: «اوه، عزیزم! شک ندارم که تاریخ درباره تو، بهتر از خودت قضاوت خواهد کرد. خیانت به یک خائن آنقدر هم که خیال می کنی، نفرت انگیز نیست. از زاویه ای دیگر و کمی بهتر نگاهش کن. زیر پا گذاشتن احساس قلبی و شخصی و پشت کردن به عشق، برای وطن، تقدیرآمیزه! من این تلخی را تجربه کرده‌ام. تلخ اما غرورانگیز! زیاد هم غصه کریستین و بخشیده شدنت را نخور. به‌ مرور زمان، از خاطرش می روی و فراموش می شوی.»
با این جمله آخرش از ته دل خشنود شدم. معلوم شد که تک تک واژه های نامه ام، حسابی آزارش داده و تیرم به هدف خورده!

قسمتی از داستان” رودخانه سرخ ”
نوشته سحر امامی
پاییز نود و سه

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?