نیمه شب بود. هشت دختر با لباس سفید و چارقد آبی، بالای تپه، می رقصیدند، با نوایی که فقط آنها می شنیدند. تپه، تا شهر سه ساعت فاصله داشت که حدود پنجاه دقیقه اش را با ماشین آمدم، و بقیه اش راه های تو در تو و سربالایی بود که مسیر ماشین رو، نداشت. با طلوع خورشید، حلقه ای رنگین کمان، دورشان چرخید. از پشت بوته ها تماشا می کردم. با چشمهای بسته، به نرمی می رقصیدند. یکی، از حال رفت و به زمین افتاد، بقیه بی توجه، ادامه می دادند. نگران به سراغش رفتم، اما تا به آن محدوده، پا گذاشتم، سنگ شدند. مجسمه های سنگی و تراش خورده ی دختران جوان، که معلوم نبود اثر کدام هنرمند چیره دست است. گردشگران از کنارم می گذشتند و با آنها عکس می گرفتند. آفتاب مستقیم می تابید و میان جمعیت، هاج و واج ایستاده بودم. پیرمردی می گفت: « پنجاه سال پیش، همین جا با نامزدم عکس انداختم، اولین عکس مشترک آلبوممون بود. هی… پیر و تنها شدم، بعده این سالها، اینجا هنوز همون تازگی رو داره.»
از تپه پایین آمدم. گیج بودم. به خطایم فکر کردم، هشدار پیرزن پیشگو در گوشم تکرار می شد. پیش از دادن نشانی، قول گرفت تا مراقب باشم، متوجه حضورم نشوند. کل روز در ماشین نشستم، گلاویز با وجدانم و مشغول شماتت خودم بودم. منتظر ماندم، هوا تاریک شد و گردشگرها آنجا را ترک کردند. نیمه شب، راه تپه را گرفتم و رفتم بالا. پشت بوته ها، پنهانی به مجسمه ها خیره شدم . پروانه ای نقره ای دورشان چرخید، نسیم ملایمی وزید و قاصدکهایی آورد، مجسمه ها جان گرفتند و دخترهای زیبا، به رقص شب گذشته، ادامه دادند.
دختری که به زمین افتاده بود، برخاست. با دیدن چهره اش، هوش از سرم پرید! چطور ممکن بود که همراه آنها می رقصیدم، در حالی که پشت تپه ها، پنهانی تماشا می کردم؟!
کیفم را باز کردم، دستهایم می لرزید. عکس هایی که از آلبوم قدیمی اهالی شهر جمع کرده بودم را، نگاه کردم؛ هر کدام از آن دخترها، با همسر و فرزندانشان عکس داشتند! فرزندان، در همان سن، با مجسمه های سنگی هم عکس گرفتند! مجسمه ام، کنار مجسمه ها، پشت سر دختر و پسرم بود! همسرم در جوانی و پیری اش هم با من و هم با مجسمه ام عکس جداگانه داشت.
همه را می شناختم، شاید اولین بار بود که عکس ها را می دیدم! یادم نمی آمد کی و چرا میان آشناها تحقیق کرده ام، خودم را هم به یاد نمی آوردم، هیچ خاطره ای برای مرور کردن نداشتم! این عکس ها چطور پیش من بود و چرا دست به کیفم بردم و آنها را دیدم؟ حقیقت هر چه بود، فقط یک نفر می توانست جوابگو باشد و کمکم کند، زن پیشگو!
قسمتی از داستان کوتاه “پروانه ای نقره ای ”
شهریور نود و سه




