نمی دانست مست جام های پی در پی است یا یاد چشمان شهلایش؟ گروه خونی او عشق مثبت بود و آنچه پیاله هایش را پر می کرد گلبولهای آبی خون رگهای هستی او! تمام خیال خون او را نوشید تا با عمری دراکولایی عاشقانه تر بودن را سپری کند و او تا همیشه در رگهایش جاری بماند. طاقت این همه دلتنگی را نداشت. نمی دانست چرا سوار هواپیما شده؟ آیا می رفت تا حریم پاک این عشق محال در سکوتش حفظ بماند و با دوری، آتش احساسش را کنترل کند، یا بازمی گشت تا بودنش را نفس بکشد چون بیش از این تحمل دوری چشمهایش را نداشت؟!
رد پای خود گمشده اش را در مسیر نگاه او یافت. عمر سی ساله او، هم اندازه دوران گم کردن خودش بود. تمام سالهایی که در اندیشه شکست ضحاک ماردوش، کتاب می خواند، در نقطه دیگری از جهان، خود گمشده اش کنار او نفس می زد! هر دو نشسته بر پیکانهای طلایی “کیوپید”، کودکانه ها را با هم تجربه می کردند. و به جای بادبادک بازی برای لمس حس پرواز و آزادی، نقشه ی بر افراشتن پرچم عشق جادویی هزارساله شان برفراز قله ی بلند ترین آتشفشان گیتی را می کشیدند. و این راز، همان دلیل شیفتگی ناخواسته اش بود.
قسمتی از داستان” آرزوی محال ”
نوشته سحر امامی
پاییز نود و دو




