به تصویرم روی شیشه پنجره نگاه کردم . پنجه مهتاب مثل شانه نقره ای ، لای تارهای مشکی مویم نشسته بود و این شب دراز پایانی نداشت . عقربه های ساعت قدیمی دیوار، دور دور می چرخید اما هنوز شب بود . یک هفته گذشت و صبح نشد . ننه آفتاب ، خواب هفت پادشاه را می دید و دلم نمی آمد بیدارش کنم . خاله جان نان پخته بود و با کمی پنیر برایم آورد ، ولی آنقدر سوال پرسیدم که لقمه به دهان نگذاشته ، چادر گل دارش را به سرش انداخت و رفت . بوی تازگی نان هم با او اتاق را ترک کرد ، من هم دیگر اشتها نداشتم . رج به رج که به سنم اضافه می شد ، از ادامه دادن بیشتر، می ترسیدم . شب ادامه داشت و نان بیات شده بود . پاسخ های خاله جان را توی ذهنم مرور کردم .
– : « خاله جان ، چرا آقا بعد از به دست آوردن آفتاب ننه ، دیگه دوستش نداشت ؟ »
-: « کی گفته نداشته ؟ یه سال بعد عروسیشون تو ، تو شیکم ننه ات بودی ، که خان مرد . آقا ، تک فرزندش بود و شد خان آبادی ! خان شدن یعنی قدرت و مال و منال ،که اینام زورگویی میاره . ناحقم بگی ، رعیت گشنه ، واسه اینکه نونشون بریده نشه ، دستو پاتو ماچ می کنن . خُلق و خوش عوض شد و بعد از اون یه چیکه آب خوش از گلوی هیشکی پایین نرفت . »
-: « خاله ، تو هم صدای کوبه ها رو می شنوی ؟ مال چیه ؟ چرا یه عمره تکرار میشه ؟ چرا یه هفته است شب ادامه داره ؟ خاله تو می دونی چه خبره ؟ »
ترس به جانش افتاد و سکوت کرد . باز پرسیدم : « خاله جان توی صندوقچه چوبی آقام که زیر تختشه چیه ؟ چرا از اینکه بهش نزدیک بشم خوف داشت ؟ هر وقت جارو می زدم نمی ذاشت زیر تختو تمیز کنم و با داد و قال و فحش بیرونم می کرد ؟ چرا آفتاب ننه بیدار نمیشه ؟ خاله جان یه چیزی بگو ! »
-« وو اه چه خبرته ؟ آقات مرده اینهمه ملک و زمین و حشم برات گذاشته ، حالا تو میشی خان بانو . آبادی بالا و پایین مال توه ، اونوقت سمج شدی به یه صندوقچه قراضه قدیمی زیر تختِ اون خدانیامرز ؟ هر کوفتی که هست ، لابد برات بد بوده که نزدیکش می شدی لیچار بارت میکرده . »
-: « خاله جان توش چیه ؟ تو می دونی مگه نه ؟»
-: « تو آخه به این چیزا چیکار داری ؟ عوض این حرفا یه فکر دُرس درمونی واسه فردات کن ، فردا روزی که ننتم مرد ، نمیشه تنها بمونی که ! یه نگا به خوشگلیت بنداز ، ماشالا قد بلندت رو آقات رفته ، ننه ات که ریزه میزه اس ! پوست داری مثه برگ گل . با اون چشای گاوی دل هر خان و خان زاده ای اسیرت میشه …»
از تعریف خوشم نمی آید ، قیچی به خامه وصفی که به اندامم گره کرده ، زدم : « دست بردار خاله جان ! جوابمو بده ، بگو چیه توش ؟ خاله ؟ خاله جان …»
-: « اااا زهرمارو خاله جان ، بترکی دختر ! جون به سرم کردی ! »
از تو حیاط داد زد : « بذار ننت یه دل سیر بخوابه چیکارش داری ؟ اینقدم به همچی فضولی نکن ! » غرغرکنان می رفت و صدایش آهسته تر می شد : « ورپریده ، می خواد به خاک سیاه بشونتمون ! به همچی کار داره ، گیس بریده ! با این سین جیماش آتیش به جونم انداخت . »
صدای کوبه ها ادامه داشت . به اتاق آقا رفتم و خزیدم زیر تخت . صندوقچه را برداشتم . کنار تخت ایستادم و به قفل پوسیده اش نگاه کردم . صدای کوبه ها بیشتر می شد . محکم روی تار و پود وجودم می کوبید .
قسمتی از داستان ” شب مهتاب ”
نوشته سحر امامی
بهمن ماه نود و سه




