همه طول و عرض این پارک رو کفشام میشناسن، دوماهه روزی چندبار این مسیر رو میرم، هر روز بدوبدو دارم! نمی دونم چطور لب طلوع رو می چسبونم به لب غروب و لحظه هام تو کوتاهی یه بوسه تلخ گم میشه. زمان از زندگیم سبقت میگیره و مدام برنامه کارهام رو مرور میکنم. شاید از نظر بقیه دیوونه ام که با خودم حرف میزنم، بعضی وقتا گلاویزیم و پا درمیونی میکنم تا من رو با خودم آشتی بدم و ختم بحث بشه! از نظر بقیه هر چی هستم، خودم که مطمئنم یه دیونه ام و کشف تازه ای نیست. البته چیزی توی این پارک نادیده نمی مونه و قرار نیست تو نگاهم بشینه و توجه نکنم، این هم مربوط میشه به قسمتی از دیوانگی که بین درگیریهای شخصی، درگیر اطراف هم هستم.
مامانی که بستنی واسه دخترش خریده و با یه دستمال هی لنده به جونش میده؛ لباست رو کثیف کردی خدا منو مرگ بده از دست تو! سه دختر نوجوان که مقنعه هاشون یه وجب عقبه و موهای هایلایت شدشون پیداست و رو چمن نشستن کنار پاکت پفکی که از چهارطرف بازشده و ولو روی چمن هاست و ریز ریز می خندن، یه پسر جوان و خوش قد و‌بالا که ریش پر پشتی غم چهره اش رو پنهون کرده و پتوی پاره ارتشی روی دوشش تنها پوشش دردیه که رو شونه هاش سنگینی میکنه و نگاهش به آبیه که می چرخه و چمن ها رو خیس می کنه و پاکت سیگار و قوطی کبریت لم داده به پارگی کفشش، چندتا دانشجو که با جزوه و کتاب مشغول تحقیق و تهیه پایان نامه هستن، شش تا پیرمرد بازنشسته که ایستادن کنار میز و شطرنج بازی کردن دوتا دیگه رو تماشا میکنن و هنوز با غرور و افتخار به خاطرات جوانیشون تکیه زدن و تعریف که نه، گاهی برای هم کری می خونن!
ووو رهگذرهایی که گاهی تکراری هستن و باز می بینمشون و گاهی نه. اما مابین اهالی گذرا و یا همیشگی پارک، اون گوشه ی چمن یکی هست که هر روز می بینمش. یه پیرزن با چهره آروم، لبخند به لب، روی چمن ها نشسته جلوی یه کوه سبزی، نگاهش بین برگهای چسبیده به ساقه ها و دلش پر کشیده به حسرت خاطرات گذشته و لبخند لبش غم نگاهش رو پنهون نمیکنه. هر روز من و این پارک و عادت دیدن پیرزن و سبزیهاش و رد پای مکثی که تا چند دقیقه از حس آشنایی و دیدارش تو ذهنم می مونه. تا اینکه سه روز پیش ندیدمش! یهو نگرانی احمقانه ای خونه کرد تو دلم و گفتم خداکنه حالش خوب باشه! اما فرداش دیدمش، سبزیها جلوش می رقصیدن، نگاهش می خندید و یه پیرمرد با بلوز آبی روشن و شلوار سفید نشسته بود روی چمن ها ساقه های سبزی رو کمکش پاک می کرد و نگاه کودکانه آمیخته به شرمی دزدکی می چسبوند به صورت پیرزن و گونه های پیرزن زیر گرمای نگاه، گل انداخته بود. یه حس خوبی رو با خودم از پارک بردم، یه حس آشنایی که تا شب تو دلم بود و فرداش که ندیدمش دلنگرون نبودم و می دونستم حالش خوبه. دست کم از من و خیلی از اهالی پارک بهتره و با جفت تازه ای پر زده تو دل سرنوشتش! الان که می نویسم تو جاده ام، دارم میرم زادگاهم و امروز اون مسیر پارک رو نرفتم و فکر می کردم گوشه ذهنم دلتنگش می مونم اما صدای خنده نگاهش تو خاطرم مونده! به پای هم جوون بشن ❤️
دوشنبه ۳۰ مرداد نود و شش جاده تهران-شیراز ساعت ۶:۱۵ عصر

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?