فرشته، پری را از میان بالهایش جدا کرد و نوک آن را به قطره ی خونی که اشک گونه اش بود، آغشته نمود و استعفایش را نوشت : “خدایا، دیگر نمی توانم ادامه بدهم…! سالها پیش وقتی پاکترین گل باغ بهشتت بود، همراهش به زمین آمدم! هرگز فراموش نکردم که چه ساده با معصومیت خنده های کودکانه اش، آنهمه درد و رنج را از وجود خسته و زحمتکش پدر و مادرش می ستاند و یگانه امید زندگی آنها بود!
تمام آن روزهای خوب کودکی اش را با اشتیاق، نگهبانش بودم و اعتراف میکنم که حتا گاهی هم به آنهمه زیبایی و پاکی روحش غبطه می خوردم!
در شروع جوانی، عاشق شد، دچار دلباختگی آتشین! آنقدر شب ها تا به صبح در حسرت دیدار یارش، می گریست تا لابه لای هق هق و دلتنگی به خواب می رفت… خدایا، می دانی که با تمام وجود مرهمش بودم و بالهایم را روی خستگی هایش می گذاشتم تا در آن تب سوزان طاقت بیاورد…!!!
اما نمی دانم چه شد و چه بر سر پاکی هایش آمد؟!! با آنکه هر لحظه مراقب و خدمتگذارش بودم، نمی دانم چه شد که ناگهان پاکی اش را گم کرد! خودش را در نقطه ی دوری از تقدیر جا گذاشت! درد من بوی گلایه می دهد گرچه فراتر از مرز، سخن می گویم…، اما خدایا، چرا در کمترین زمان آدمهایت آنچنان تغییر می کنند که حتا اگر از کنار خود در گذشته شان هم، رد بشوند، مثل این است که از کنار غریبه ای می گذرند! نمی دانم چه بر سر لطافت روحش آمده؟! روزی لمس دستان آن دختر برایش حسرت و آرزویی دست نیافتی بود و امروز که او مادر فرزندانش شده، پس از سالها زندگی مشترک، خشم و توهین و کتک را به جای عشق نثارش می کند! جای سیلی محکم دستهایش، گونه هایی را که روزی در تب و حسرت بوسیدنش می سوخت ،را زخمی کرد! گذشته اش را از یاد برده؟! عشق را به فراموشی سپرده؟! یا خودش را گم کرده؟!
شاید پاکی اش آن روزی گم شد که بزرگترین و اولین عشق زندگیش، پدر و مادرش را تنها بخاطر آرزوهای پوچ و محال رها کرد و پس از آن هم، همیشه با ناسپاسی آنها را مقصر تمام بدبختی هایش می دانست و تا آخرین لحظه عمرشان تنها و چشم انتظار ماندند! در آخر هم چه آسوده جسدشان را همراه با تمام ایثارهایی که عمرش را مدیون آنها می کرد، به خاک سپرد و یادشان را از خاطر برد!!! شاید همان روز، پاکی روح و عشق و وجدان و انسانیتش را هم در آن گورستان، کنار آن دو عزیز دفن کرد و آنها کودک پاکشان را با خود به ابدیت بردند و او بدون خودش به آغوش فریبنده زندگی جهنمی اش بازگشت! دیگر نه گونه‌های لرزان مادرش را به یاد می آورد و نه غرور شکسته پدر عاشقش را! و نه اشکهای دختر کوچکش را می بیند و نه بغض سنگین و دردناک پسرش را، … و نه صدای شکسته شدن قلب و احساس همسری که روزی تنها بانوی آرزوهایش بوده، را زیر سیلی های دستهای سنگینش می شنود!
خدایا می بینی چگونه به ریشه و احساس و جان و هستی اش آتش افکنده و در این جهنم دست و پا می زند؟! تمام بالهایم سوخته و به حالش خون می بارم…! دیگر نمی توانم نگهبانش باشم، تو چون خدایی صبر و مهری بیکران داری و با وجود اینهمه نامردمی و بدی بنده هایت، باز هم مهربانی! من نمی توانم… اگر نفرت بر من نشیند زمینی می شوم و دیگر فرشته نیستم( اهالی آسمان نیکو سرشت هستند ) ،پس یا با تلنگری عاشقانه کمکش کن تا پاکی گمشده اش بازگردد و مرهم این آتش خانمان سوز شود، ویا استعفایم را بپذیر و به آسمان بازگردانم! ”

قطره ای آب از آسمان بر استعفاء نامه ی فرشته افتاد و آنچه با خون و اشک دیده نوشته بود چشمه ای شد! فرشته خم شد، برای اولین بار نقش چهره اش را در آب دید و غافلگیر شد! باورش سخت بود اما حقیقت داشت! این صورت زخمی و چشم های پر از درد و اشک، همان چهره ی همسر آن مردی بود که دیگر نمی خواست فرشته نگهبانش بماند! آن زن عاشق از لحظه تولد فرشته نگهبان او بود و اینک حقیقت در اشک خدا آشکار گشت و این تنها یک پیغام بود که استعفایش پذیرفته نشده! فرشته باید بازهم مراقبش می ماند! میان زیبایی های به زخم نشسته اش، ادامه ی تقدیر مردش را دید؛ آن آتش ذره ذره افتاده بر جانش که به جهنمی تبدیل شده بود را خاموش یافت! ، اما…
مرد تاوان بزرگی را پرداخت ! شکسته و غمگین همچنانکه جسد همسرش را در آغوش گرفته با چشمهایی پر از پشیمانی و اشک و حسرت، در نگاه پرسشگر دو فرزندش محکوم به این خطای بزرگ و غیر قابل جبران بود!
فرشته با شناختی که از آدمها داشت می دانست که با گذر زمان این داغ هم سرد می شود و این انسان همیشه گناهکار و فراموشکار، تازه ها را جایگزین می کند و ادامه می دهد، اما زخم کینه و تیر نگاه کودکانش، که او را مقصر مرگ مادرشان می دانند، را تا ابد به همراه دارد. فرزند و همسر خوبی نبود و هرگز عاشق نشد، اما فرشته نگهبان که همیشه همراه و عاشقش بود، امیدوارست تا به جبران خطاهایش، دست کم پدر خوبی برای فرزندانشان، باشد! …

قسمتی از داستان جاده
نوشته :” سحر امامی / زمستان ۱۳۹۱
(تقدیم به همه بانوان دنیا که فرشته های مهربانند )

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?