آن روزهای خیلی دور را هنوز به خاطر می آورم. روزی که تو رنگ سبز را دوست داشتی تا شاداب و جوان بمانی و عشق بر جانت شکوفه کند. حیوان مورد علاقه ات اسب بود و عاشق نجابت و یکه تازی در میدان امید زندگیت، بودی. و گل محبوبت میخک!
اما حالا که پس از سالها دوباره می بینمت، دیگر او نیستی ، یا من ترا آنگونه نمی بینم؟؟!!
حالا رنگ نارنجی را دوست داری و در اوج جوانی به انتظار غروب زندگیت لحظه شماری می کنی! و حیوان مورد پسندت، پرنده ای قفسی هست که به زندگی در انزوایش، با آب و دانه ی روزانه عادت کرده و پرواز را برای همیشه از خاطر برده! و چه ساده با بی تفاوتی از کنار گلهای پرپر می گذری!
قسمتی ازداستان “جاده” نوشته “سحرامامی “تابستان هشتاد و هفت

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?