گاهی زندگی عجیب بوی ناامیدی می دهد، بوی نفرت، بوی درد، تنهایی! الآن از همان گاهی هاست، دلم برای کسی تنگ شده، کسی که اندوهم را بخواند و وسعت تنهایی را درک کند. برایت می نویسم تا بدانی نبودت آزارم میدهد. روی خاک جاده تنهایی ام می نویسم، ای غریبه ی آشنا، لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان، که از زخم کهنه قلبم بر قلمم می چکد! از پس این فاصله ها لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار از داس تقدیر! لمس کن این همه با تو نبودن هایم را، لمس کن…!
در یلدای بی سحر این جاده، برایم تنها یک بهانه شده ای! بهانه ی ادامه دادن حتا در نهایت خستگی! بهانه ی حس نقطه ی ناپیدای امیدی، در پس باران یأس! بهانه زنده ماندن وقتی که ناقوس مرگ تدریجی، گوش سرنوشتم را پر کرده! بهانه بوییدن خاطراتت به یاد عطر کهنه تنت، میان این بوی خاکستر و رخوت زندگی! فقط یک جمله مانده که هنوز ادامه می دهم، دوستت دارم ای بهترین بهانه ام…!
/قسمتی از داستان”جاده “نوشته سحر امامی /زمستان ۱۳۹۱ /







