خسته از این راه طولانی، دلتنگ و ناامید بود. نمی توانست قدم دیگری بردارد.کلافه از سفر، و بریده از تقدیرش بود. به زانو افتاد و همچون کودکی بی طاقت گریست! کنار جاده درخت کهنسال سبز و تنومندی ایستاده بود. گریه کنان خود را به زیر سایه اش رساند و به آن تکیه زد! بی وقفه در غم غربت و درد تنهایی می نالید و از غصه و دلتنگی و زجر سرنوشتش شکایت می کرد!
درخت گفت : ” ای مسافر خسته چرا می نالی ؟!خبر نداری همین تقدیری که اینهمه از آن رنج می بری ، آرزوی همیشگی من بوده و عمریست در حسرت آن می سوزم! سالها پیش دانه ای عاشق پرواز بودم ، مست و شاد بر تن عریان باد می لغزیدم به این سو و آن سو می رفتم، که ناگهان اسیر سینه ی خاک شدم ! زجر ها کشیدم تا بتوانم دوباره رنگ آسمان را ببینم! سینه خاک را شکافتم و نفس کشیدم ، باد نوازشم کرد و خورشید به چهره ام لبخند زد! اما هر چه قدکشیدم و تنومند شدم تازه فهمیدم اسیر ترم، تقدیر من سایه بخشیدن به خستگی تو مسافر و میوه دادن به کودک گمشده ی گرسنه است، و حسرت سفر همچنان در سینه ام مانده و باد هم هرچقدر کمکم می کند و تکانم می دهد ، بی فایده است و از اسارت زمین رها نمی شوم! کاش می دانستی که تقدیرت همان آرزوی دست نیافتنی من، هست! هیچکس از آنچه قسمتش شده خشنود نیست و چشم حسرت به سرنوشت دیگری دارد! انگار سهم هرکس را آن دیگری به اشتباه برداشته… ! ”
مسافر دیگر گریه نمی کرد و با حرفهای درخت به سکوت عمیقی فرو رفته بود! با کف دست تنه ی درخت پیر را نوازش کرد و میان اندیشه هایش با خود زمزمه وار گفت : ” هیچکس قدر آنچه دارد را نمی داند و نمی پذیرد که این تنها اوست که می تواند این مسئولیت را به دوش گرفته و به بهترین شکل انجامش بدهد!”
خاک گفت : ” همیشه با غرور و تکبرت به من نگاه کردی و خودت را برتر از من دانستی و با کینه و خشم منی که عاشقت بودم، را نفرین می کردی! تو را در سینه ام حبس کردم تا نگهدار و نگهبانت باشم. عشق خاکی ام را باور نکردی و دل به باد هرزه و عشق بی ثباتش بسته بودی و هرگز فکر نکردی آن باد که تو را به این سو و آن سو می برد، ذاتش ناپایداری است و هرگز تو را تا ابد بر دوش خود سوار نمی کند و خیلی زود از باری که بر شانه دارد خسته میشود و رهایت می کند! آنگاه دل شکسته و تنها چه عاقبتی داشتی؟ دانه ای بی پناه بودی که یا بر آب رودخانه می افتادی و پیش از جاری شدن غذای ماهی ها می شدی یا بر زمین می افتادی و خوراک پرنده ای گرسنه بودی! با اینکه پست می شمردیم اما تو را عاشقانه در سینه ام پناه دادم تا تو در جانم ریشه کنی! کاش فقط یکبار می اندیشیدی که اگر رشد کردی، کامل شدی و به اوج آسمان قد کشیدی برای این است که تقدیرت با خاک پست گره خورده و آن آرزویی که همه عمر حسرتش را در سینه نگه داشتی، عاقبتی جز تباهی و پوچی نداشته! من هم سالها خسته از یکنواختی زندگیم، حسرت باران بودن را در دل داشتم، گاهی پنبه ای و نرم نشسته بر دامن آسمان و گهگاهی قطره های زلال باران که بر دنیا ببارد، باشم! میلیون ها سال طول کشید تا فهمیدم همان اندازه که قطره ی باران زیباست، خاک زمین بودن هم زیباست! و حالا ایمان دارم که سرنوشت خاک چقدر با ارزش است!
هیچکس نمی اندیشد به اینکه سرنوشت و حکمتش، هرچه هست ( شاید به ظاهر پر از رنج و درد و غم) بهترین برای اوست، و او تنها در این بهترین راه است، که به تکامل می رسد! ”
مسافر بوسه ای بر خاک زد و گفت ” پروردگارم سپاس که تقدیرم را با جاده گره زده ای، مثل این درخت پیر، راهم را تا تکامل کنارش ادامه می دهم و باز هم خشنودم و امیدوار! ”
میوه ای از درخت هدیه گرفت و پر از امید و انرژی، تن به سفر و دل به جاده سپرد .

قسمتی از داستان “جاده” نوشته “سحر امامی ” / بهار ۱۳۹۲

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?