خود درگیری شماره دوازده هزار و خرده و نصفی سحر:
وای به موقع رسیدم ! سحرک با قیچی کاردستی اش، خیلی جدی و مصمم، جلوی آینه ایستاده بود تا موهایش را کوتاه کوتاه کوتاه کند!
بهش گفتم:« چه می کنی؟! »
سحرک: «می خوام مرد بشم! »
من: « مردی که به موی کوتاه نیست !»
سحرک: « خودم می دونم، مردی به خیلی چیزا نیست ! “سام” میگه مرده و قولش!»
من: “عهد شکستی؟!»
سحرک با نگاهی تحقیرآمیز: “تو نشکستی ؟! تو هنوز پایبند همه قولهایی که یه روزی با ایمان و شرافتت امضاء کردی، مانده ای؟! »
دلم پر شد! گلایه اش لبریزم کرد و باریدم! کاش می شد طبق عادت ، بهانه ای بتراشم! توی چشمهای معصومش نگاهی کردم، آشنا بود، اما خیلی دور و غریبه با من ! آه … نمی دونم چرا بزرگ شدم و ازش فاصله گرفتم؟ “این حسرت هزارساله را دوست ندارم! دو ماه دیگه باز یکسال به این فاصله افزوده میشه و من…”
با دستهای کوچولوش پشیمانی و تنهایی ام را نوازش کرد و گفت : « دیوووووونه!»
و ادامه داد: « تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی»
آذر نود و دو

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?