خود درگیری شماره دوازده هزار و خرده و نصفی سحر:
وای به موقع رسیدم ! سحرک با قیچی کاردستی اش، خیلی جدی و مصمم، جلوی آینه ایستاده بود تا موهایش را کوتاه کوتاه کوتاه کند!
بهش گفتم:« چه می کنی؟! »
سحرک: «می خوام مرد بشم! »
من: « مردی که به موی کوتاه نیست !»
سحرک: « خودم می دونم، مردی به خیلی چیزا نیست ! “سام” میگه مرده و قولش!»
من: “عهد شکستی؟!»
سحرک با نگاهی تحقیرآمیز: “تو نشکستی ؟! تو هنوز پایبند همه قولهایی که یه روزی با ایمان و شرافتت امضاء کردی، مانده ای؟! »
دلم پر شد! گلایه اش لبریزم کرد و باریدم! کاش می شد طبق عادت ، بهانه ای بتراشم! توی چشمهای معصومش نگاهی کردم، آشنا بود، اما خیلی دور و غریبه با من ! آه … نمی دونم چرا بزرگ شدم و ازش فاصله گرفتم؟ “این حسرت هزارساله را دوست ندارم! دو ماه دیگه باز یکسال به این فاصله افزوده میشه و من…”
با دستهای کوچولوش پشیمانی و تنهایی ام را نوازش کرد و گفت : « دیوووووونه!»
و ادامه داد: « تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی»
آذر نود و دو







