بیست سال پیش وقتی فقط از تو یک عکس می شناختم و آه و اشکی که تو چشم هر کسی که اسمت را می شنید می دیدم و تنها تصویر محوی ته خاطرات دور کودکیم بودی، از توی چمدانش دامن چهارخانه سبز بلندی بیرون آورد و داد دستم و گفت که برایش هدیه فرستاده ای ، اما نمی دانستم چرا این هدیه عزیز و با ارزشی که حتا تایش را باز نکرده بود را از لای لباس های نفتالین گذاشته چمدانی که در انباری پنهان کرده بود، به من می سپرد ؟! و باز هم نمی دانم چرا وقتی تصمیم به این سفر گرفتم اولین لباسی که توی کوله ام گذاشتم این دامن سبز چهارخانه بود ؟!
آن شبی که تو کشتی از آن دیگری خواستم تا به پرسش هایی که سالهاست گریبانگیرم شده تا جایی که ناراحتش نمی کنم پاسخ بدهد بی وقفه از تو می گفت، زاویه دیدی دیگر و متفاوت با آنچه تا کنون شنیده بودم . نه ، نمی توانستم باور کنم. هیچکدام از شنیده هایم از این و آن را باور ندارم. هرگز به گفته های کسی تکیه نداشتم باید از ته قلبم ارتباط برقرار می کردم و با احساس خودم می شناختمت . همان شب برنامه سفرم عوض شد ! وقتی ازش با پافشاری سوالهایی را پرسیدم و حس کردم جوابهایش را باور ندارم و دست آخر گفت که آلبوم عکست رو از دوست صمیمی ات گرفته و گفت که دست نوشته ای داری که پیش دوستت مانده و شاید او به خیلی از حقایقی که دنبالش هستم پاسخ بدهد ، تازه فهمیدم که تو هم می نوشتی آنهم با بینایی نیمه کاره! همان شب بلیط خریدم به همان سرزمینی که تو سی سال پیش که من دوساله بودم ، کوچ کرده ای ، و حالا من اینجا هستم ! دامن سبز چهارخانه بلند را پوشیدم و از فرودگاه آمدم با قطار و اتوبوس و پیاده همه جای این شهر را پرسه زدم تا با این نشانه ای که به تنم چسبیده پیدایت کنم . مثل سایه ، پشت سرم احساست می کنم، صدای نفس هایت را توی سرم می شنوم، همه جای این سرزمین رد پای توست ،لابه لای چهره های غریبه دنبالت می گردم، باور ندارم که نباشی چون احساست می کنم . وقتی به دوستم گفتم دارم میام آلمان گفت بیا پیش من و وقتی به آن دیگری گفتم میرم آلمان خونه ی دوستم و پرسید کدام شهر؟ تا گفتم هانوفر ، بی هوا خنده ای تلخ کرد و گفت شهر توست ! حالا از برلین اومدم هانوفر . توی جاده سر از پنجره ماشین بیرون کردم جیغ کشیدم : « کجایی؟! تو یه آغوش پر مهر به من بدهکاری! نمی تونی بی خداحافظی بری ! همه میگن شاد و مهربون بودی ، خوب و صبور بودی ، همه میگن حیف شدی. یکی میگه اومده بودی اینجا مهندس بشی . یکی دیگه میگه اومده بودی چشمت رو عمل کنی . خودت بیا بهم بگو چرا سی ساله داغ به دل همه گذاشتی و سکوت کردی ؟ چرا رفتی که برنگردی ؟ چه دیدی که بریدی؟ چه شد که آه حسرت همه شدی ؟ چرا همه مقصرهای این سرنوشت دروغ میگن و گناهشونو گردن نمیگیرن ؟ با توام صدامو می شنوی ؟ من باور ندارم اینهمه دروغ رو ، بیا خودت راستشو بهم بگو !»
قسمتی از رمان « گمشده »
نوشته سحر امامی
پاییز نود و چهار







