پیرمرد با کمک من و نوه اش، به سختی درون تاکسی نشست تا به منزلش باز گردد. نزدیک منزلشان دلشوره ای خاصی پیدا کردم و هر ثانیه که می گذشت، کلافه تر می شدم. صدای تپش قلبم سریعتر می شد. تاکسی وارد کوچه شد، ناخواسته بغض گلویم را گرفت، سعی کردم حال غریب و بغضی که خفه ام می کرد را پنهان کنم. به در عمارت که رسیدیم، دیگر لحظه ای قادر به کنترل خودم نبودم. پروانه وار ماشین را ترک کردم. مثل غربت زده ای که پس از سالها به خانه ی پدريش باز گردد، وارد باغ شدم و در برابر نگاه متعجب مژده و پدربزرگش اشک می ریختم. اشک شوق، اشک دلتنگی، اشک یافتن آشیانه ام پس از عمری در به دری! خودم هم این حال نا آشنایم را نمی شناختم!
گوشه به گوشه ی باغ و عمارت را خوب می شناختم. صحنه هایی از خاطرات پی در پی در سال های دور، چیده نشده و نامشخص جلوی چشمم ظاهر می شدند. خاطراتی غریبه با سپنتا اما برای من آشنا ، همان منی که هنوز نمی دانستم کیست؟ خاطراتی که سپنتا در هیچ یک از آنها نقشی نداشت، دیوانه ام می کردند. وقتی جلوی در عمارت رسیدیم. دست پدربزرگ مژده را برگردنم انداختم و تکیه اش را بر شانه ام، و بدون آنکه کسی راهنمایی ام کند و راه را نشانم دهد، او را به اتاقش بردم. با کمکم در رختخواب خوابید. مژده مبهوت نگاهم می کرد. لابه لای تشکرهای پدربزرگش هم هزاران پرسش نهفته بود. دلم نوید می داد که اینجا همان نقطه ی شروع برای یافتن کلیدهاست. جواب تمام چراها، در قلب این عمارت نهفته و به دست تقدیر به این سو هدایت شده ام. در این مورد شک نداشتم! با آنکه پذیرش این حقیقت برایم سخت بود، اما تصمیم گرفتم، کل پیشامدها و صحنه های بریده بریده ای که نامنظم در لحظه ی ورود جلوی چشمم تداعی شده ، همه را برایشان شرح دهم. هر چند که ایمان داشتم باورم نمی کنند .اما در برابرشان نشستم و کل ماجرا را توضیح دادم. در حال تعریف داستان سعی می کردم که تصویرهای بیشتر و اشخاص بیشتری را مجسم کنم و به گوشه و کنار عمارت نگاه می کردم.
نیرویی ناشناخته از درون کنترلم را بدست گرفته بود، انگار مغز و عقلم در هدایت شخص دیگری بود. گفته ها و اعمالی که ناخواسته انجام می دادم حس می کردم که دور از اراده ام بود. در حال تعریف ماجرا چند کاغذ سفید از مژده خواستم و روی آنها ، با سرعت و تسلط بسیار ماهرانه نقشه ی کل عمارت و باغ را کشیده و به نشانی های خاصی در زیرزمین و قبرستان خانوادگی، پشت بام و جاهای دیگر بنا، اشاره کردم.
پیرمرد از من خواست تا کنارش بنشینم. در حالی که اشک بر گونه های لرزانش جاری بود، دستانم را فشرد و گفت: «به خانه ات خوش آمدی، جد بزرگوارم!» مژده از رفتار و اعتماد سریع پدربزرگش یکه خورد و خشمگین، ابرو در هم کشید. با مخالفت پرسید: «باباجان، حرفایش را باور کردی؟! وای نه، اما آخه …» پیرمرد میان حرفش پاسخ داد : «هر چی می گه ، عین حقیقته ممکنه عاقلانه به نظر نیاد ولی حقیقت محضه باید پذیرفت. این پسر همون شاهین جد ماست، صاحب این ملک و سازنده ی اینجا! اگه شک داری میتونی نشونی خاصی ازش بخواهی، ممکنه رازی باشه که هیچ کس از جمله ما ازش خبر نداشته! او همیشه آدم مرموزی بوده و اینجا پر از رازه! شاهین روحیه ی خاصی داشته و این خانه و میراثش ،زندگیش و خلاصه همه چیز مربوط به او مثل خودش مرموز و خاص بود! بی شک متقاعدت می کنه.» سپس بی توجه به حیرت مژده رو به من کرده پرسید : «پس تکلیف وصیت نامه ها چیه؟»
وصیت نامه!… این کلمه خاطرات شفاف شاهین را به یادم آورد.
آن شبی که سراپا اندوه برای آخرین بار به دیوارهای این عمارت، نگاه می کردم و اشک حسرت گونه هایم را خیس می کرد! دیوارهایی که خشت خشت آن را با عشق ساخته بودم. آشیانه ای برای زندگی و چشیدن طعم خوشبختی در کنار همسرم! پاهایم توان رفتن نداشت و روحم قدرت ماندن! نیمه شب گذشته در زیرزمین عمارتم، ا در چند نسخه ی مشابه نوشته بودم! یکی از آنها را بدست آن زن سپردم و موهای سه کودک یتیمش را نوازش کرده و رفتم…
چهره ام را به یاد آوردم، چهره ی شاهین! برای خودم هم مضحک بود. انگار از لابه لای کتابی تاریخی جان گرفته و از نسل ها قبل به آینده آمده بودم و با چهره ای جوان در برابر نوادگان چند نسل پس از خودم نشسته ام .جالبتر آنکه نوه ام پیرمردی شکسته است درحالی که من پسری جوان! … اما آن کار ناتمام …. !

قسمتی از رمان ” فرجام پیمان ”
نوشته سحر امامی
بهار هشتاد و هفت

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?