براتون یه خاطره بگم ؛
سالها پیش اون روزها که ننه سحر یه هفتصد هشتصد سالی داشت
ما تو محله ای زندگی می کردیم که همه باهم فامیل بودن همه دوست بودن، پولدار و فقیر معنی نداشت. خونه ها پر از صفا بود، در هر خونه باز بود و به دیوار حیاط، نردبانی که بشه سرک کشید به خونه ی همسایه و بفرما زد واسه نون پنیر هندونه ی عصرونه!
محله ما کوچه پس کوچه نداشت، پیچ و خم نداشت، یه دایره عشق و مهربونی بود. سفره ها بهم وصل بود و دلها یکی!
یه شبی، نیمه شبی، نمی دونم چی شد، آفت از کجا افتاد به دل مهربون اهالی محل ،آفتی که فراموشی داشت ! دیگه برادر، برادرش رو نمیشناخت. دیگه دوستی و مهر معنی نداشت، در خونه ها، بسته شد و قفل به کلونش زدن! نردبون دیوارها رفت تو انباری از ترس دزد و جای عشق و صفا و مهر ، واژه های جدیدتری معنا گرفت!
یه پیرمرد محله داشتیم ؛ خان علی!
همیشه هر کار خیر و وصلت و عشق بود،خان علی حامی و بزرگتریش رو می کرد.
وقتی آفت به محل افتاد، خان علی چشماش چپ شد، انگار منافع و زندگیشو یه جور چپکی می دید، داد یه کوچه ساختن و راهشو از محله جدا کرد! تا به روی خودش نیاره که وقت درد باید فکر درمون باشه و بازم واسه محل پدری کنه! خان علی محله ما شد علی چپ! و بعد از اون هرکی می خواست یه جوری به روی خودش نیاره که باید حقیقت و تلخیهاش رو بپذیره، میرفت و خودش رو میزد به کوچه علی چپ!
ولی من وقتی به دنیا اومدم، هزار سالم بود و هر وقت دلم می گرفت که چرا خاطره ی گذشته های زیبای محله، کم رنگ شده، چادر گلدارم رو سرم مینداختم و کوچه علی چپ، جایی بود که فقط جدی نگیرم غم هامو!
خرداد نود و پنج
نوشته سحرامامی







