بعضی روزها، حس می کنم که در جاده زندگیم، همچون یک حلزون، در حرکت هستم ! به کندی پیش می روم و به سختی خانه ام را به دوش می کشم.
گذشته را به خاطر می آورم؛ که روزهای گرم و آفتابی زندگی ام را، ساکن و بی هدف در لانه ام می ماندم . و تنها وقتیکه باران رحمت می بارید، عطر زنده بودن به مشامم می خورد و آن لحظه بود که سر از لانه ی سختم بیرون می آوردم و شاخکهایم را به سمت آسمان می بردم و تازه می فهمیدم که بیرون از آن لانه ی سخت و تاریکم، آسمانی آبی و بزرگ هم هست!
تازه آن لحظه که نرمی تنم را روی زمین می کشیدم و پیش می رفتم، اندکی باور می کردم که زندگی جنس لطیفی دارد! و بدینگونه کمی از جاده زندگی را پیش می رفتم.
اما افسوس … که خیلی زود آن طراوت قدم زدن زیر باران را از خاطر بردم و با آفتابی شدن دوباره ی آسمان، باز هم برای مدتی طولانی و طبق عادت، به همان لانه ی کوچک و سرد و تاریکم بازگشتم! بی خبر از اینکه، فرصتهای طی نمودن جاده ی زندگی، کوتاه است و با شمارش معکوس، هر لحظه به انتهای فرصتم نزدیک می شوم و هنوز هم راهی طولانی، باقی مانده است!
قسمتی از رمان ” جاده ”
نوشته سحر امامی
بهار نود و یک

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?