از بچگی رنگ آمیزی نقاشی ها رو دوست داشتم و بهترین سرگرمیم بود . اما اولین باری که تصمیم به نقاشی کشیدن گرفتم ، هفت سال داشتم . اون شب رو خوب به یادمه. تا نیمه های شب کلافه توی رخت خوابم می لولیدم و هر کاری کردم خوابم نبرد . انگار بعد از اون همه بازی و فعالیتی که توی روز داشتم ، بدنم به استراحت نیاز نداشت، احساس خستگی نمی کردم . یواشکی چراغ اتاق رو روشن کردم . دفتر نقاشی که چند ماه قبل ، مادرم خریده بود، رو از کشوی میز بیرون آوردم . برای اولین بار بازش کردم و مداد سیاهم رو گرفتم دستم . هیجان زده بودم . شوق کشیدن داشتم ، اما موضوعی توی ذهنم نبود . به محض تماس نوک مداد با کاغذ، حالم دگرگون شد! تصاویر و نیروهای خاصی اطرافم حس می کردم مثل همون گیرنده ای که گفتی ، دریافتشون می کردم ! خیلی ترسیده بودم . چشمم رو بستم . تصویر نامشخصی از چهره ی مردی در ذهنم مجسم شد . احساس کردم می شناسمش و غریبه نیست . نا خودآگاه مداد را سریع روی کاغذ کشیدم . مثل این بود که تحت اختیار نیرویی هستم و اراده ای ندارم . نمی دونم چرا ولی از حال غیر عادیی که داشتم لذت می بردم . لبریز از ذوق ادامه می دادم ، به هیچ وجه نمی ترسیدم . وقتی چشم باز کردم ، دیدم که درست همون تصویر پشت پلک بسته ام رو، مثل عکس چاپ شده ی اون مرد ، روی کاغذ کشیده ام ! از توانایی و هنرم شگفت زده و کمی هم به خودم مغرور شدم . از اون شب فهمیدم که با بقیه متفاوتم ! همیشه قدرتی پنهانی یاریم می داد و خیلی ملموس احساسش می کردم . نیروی عجیب و ناشناخته ای که همه جا مراقب ، راهنما و همراهم بود . در تمام مسیر های مختلف کمکم می کرد و در هر کاری که بهش اعتماد داشتم ، موفق بودم . وقت نقاشی ، بیشتر از بقیه ی لحظه های شبانه روز مغلوبش بودم . تموم تابلوهای بی نظیرم که توی نمایشگاه پارسال، فروش رفت ، اثر مشترک من و اون ناشناخته بود .
اینکه زندگیم با دیگران متفاوت بوده و همیشه شرایط عجیبی داشتم ، چند بار دیگه هم با اتفاقات مشابه بهم ثابت شده که هر دفعه هم خیلی ترسیدم ! ولی امشب آنقدر شدید و ناگهانی بود که قلبم داشت از جا کنده می شد . یادم میاد اولین باری که حسابی از تنهایی ترسیدم دو سال پیش بود . چند روزی از شروع تعطیلات تابستان می گذشت و بیشتر اوقات رو توی اتاقم مشغول کشیدن تابلوهای نمایشگاهی که قرار بود راه اندازی کنم، می گذروندم. تکرار لذت غیر قابل توصیفی که وقت نقاشی داشتم ، را با هیچ تفریحی عوض نمی کردم و دوست داشتم بیشتر اوقاتم را به هنرم اختصاص بدهم . این راز رو هیشکی جز تو نمی دوند . کسی نمی دونه که چرا همیشه بیش از اندازه توی خلوتم می مونم و بی وقفه مشتاق کشیدنم و هرگز خسته نمی شم ! وقتی به هوای نوشیدن آب ، یا غذا خوردن و کمی استراحت اتاقم رو ترک می کردم ، سایه ای همه جا پشت سرم بود و گاهی انقدر این حس قوی بود، انگار کسی نزدیکتر از یک قدمی ام ایستاده و تماشایم می کند . برای همین امروز صبح وقتی سایه را روی پله زیر زمین دیدم ، به جای ترس ، کنجکاو شدم . اما اون روزها به شکل یه حس وجود داشت . یه روز وقتی نهار می خوردم این حس قوی تر شد تا حدی که گرمای دستی رو روی دستم احساس کردم ، کسی که نمی دیدمش دستم را گرفت . میز غذا را ترک کردم و به اتاقم پناه بردم و با چشم بسته نقاشی کشیدم . فقط یه تصویر پشت پلک بسته ام بود؛ چشمهای مردی که هرگز ندیده ام . تلاش می کردم تا تصویر دیگه ای رو مجسم کنم و طرح متفاوتی بکشم . اما نیروی مقابلم خیلی قوی تر از من بود . دستم رو آنچنان محکم گرفت که نمی تونستم از دستش جدا کنم . وادارم کرد تا بکشم . وقتی فهمیدم حریف زورش نیستم رهاش کردم . دستم رو در اختیارش گذاشتم . آهسته لای پلک هایم رو گشودم و به دستم زل زدم . به وضوح دیدم که نیرویی با قدرت و سرعت زیاد ، دستم رو می چرخاند و طرح آن دو چشم را می کشید . پایان نقاشی گرما و فشار دست نامرئ، رهایم کرد . مبهوت تصویر روی بوم ، بر جام میخکوب شدم . احساس کردم که کسی جلوم نشسته و از بالای بوم نقاشی ، نگاهم می کنه . سنگینی نگاهش آزارم می داد ، انگار می خواست با نگاهش چیزی بگه . کنجکاو بودم اما شهامت نداشتم چشمم رو از نقاشی به سمتش ، برگردونم . ولی جاذبه نگاهش قویتر از ترسم بود و سر بالا بردم و نگاهم به چهره ی زیبا و آرام زنی که لبخند ملیحی بر لب داشت ، افتاد . از ترس بی هوش شدم . نفهمیدم که چند ساعت گذشته اما وقتی به هوش آمدم ، طرح آن دو چشمی که روی بوم نقاشی بود پاک شده و تنها اثر کمرنگی از فشار قلم روی کاغذ به جا مانده بود . حالت تهوع گرفتم و به سمت دستشویی دویدم . تا چند روز بعد از آن ماجرا همچنان حالم بد بود .
قسمتی از فصل پنجم رمان “فرجام پیمان ”
نوشته سحر امامی
بهار هشتاد و هفت







