آخر این چه بیدادیست که قرنها جاودانه مانده؟!
شمع در حسرت و یاد معشوقش آنچنان می گرید و می سوزد تا آب شده و پس از خاموشی تنها آهی تلخ شود!
اما دریغا که معشوق شمع، بی خبر از حال او، دلباخته ی دیگریست و او هم در فراق یار بی خبرش، آنقدر می سوزد تا جان بدهد!
آه، در این میان پروانه عاشق هم دلداده شمع هست، و در آن هنگام که شمع نازنینش برای دلبر دیگری می سوزد، طاقت دیدن اشک و آتش نشسته بر جانش را ندارد، پس بالهایش را مرهم درد محبوبش می کند تا شاید با نوازشی او را آرام نموده و شعله افتاده بر هستیش را خاموش کند!
پس پروانه می سوزد و بی وصال، برای معشوق می میرد!
اندکی پس از آن شمع هم در میان اشکهای حسرتش جان میبازد ، دود شده و محو می گردد!
هزاران قرن است که درد فراق سهم عاشقان بوده! هر معشوقی خود عاشق دلخستهای است که در حسرت یارش می میرد، بی خبر از حال آن دیگری که عاشقش هست!
افسوس… که این درد همیشگی، از ازل تا ابد ادامه دارد و هیچ چاره و درمانی برای چنین زنجیره ناعادلانه نمی یابم!
(آبان ۱۳۹۱ / قسمتی از داستان “جاده ” نوشته سحر امامی







