امروز شناسنامه ام را تغییر می دهم تا تکراری نباشم. مسیرها را مثل خرچنگ به پهلو، می روم تا نه حسرتی پشت سرم باشد و نه آرزویی پیش رویم. برای نهار دفتر نتم را گشودم و خطهای حامل میزان ها را، همراه با همان نتها و سکوتهایی که حمل میکردند، مثل رشته های اسپاگتی به چنگال پیچیدم و همه را با اشتها بلعیدم تا روحم سیر شود. چه لذتی داشت وقتی نتهای چنگ زیر دندانهایم ریز می شد و چهارلاچنگ ها را با اشتها فرو می بردم و شوق بر جانم می نشست! با چشمهای باز خوابیدم تا حقیقت را در رویا بشنوم. تمام روز را سکوت کردم تا آوای زندگی را ببینم. گوشهایم را بستم تا صداها را با مشامم ببویم. هنگامیکه مزه رنگهای گلها را با انگشتانم می چشیدم، بوی خاطرات در دلم زمزمه می شد.
و در این وارونگی احساس بود که تو را چشیدم، بوییدم، لمس کردم و شنیدم… تا این اندازه که حتا تو را دیدم، پروردگارم!
شگفتا که اگر سعی کنم تا در نظم طبیعت و حسابگری عقلم، با تمام عدله های علمی، انکار بشوی، باز هم در میان بر هم ریختگی ها، خودت را اثبات می کنی!
قسمتی از داستان جاده
نوشته سحر امامی
خرداد نود

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?