عاشق شدم و آتش بر زندگیم نشست
درد فراق آتش جانی بود که بر آن افزود
وای وای که حسرت های پی در پی این آتشم بیافزود و بیافروخت .
سالها عمرم را سوختم و به خاکستر نشستم و حتا دستبردار نبودی از خاکسترم!
آتش سرخ زیر خاکستر ، در انتظار سردی و پایان بودم که ناگهان در آن لحظه آخر از نو ، زاده شدم و جوانتر به سویت پر کشیدم در اوج پرواز یافتم که چه دلنشین بود آن سوختنها و چه می ارزید،… چون اینک من سیمرغم!
(زمستان هشتاد و نه قسمتی از داستان “جاده” نوشته “سحرامامی”







