توی رختخواب، از پشت پنجره، به آسمان مهتابی خیره بودم ، و تو پشت به من، بی توجه و سرد مثل صدها شب گذشته و تکراری عمرمان، خوابیده بودی و میان ما، در این همبستری هزاران فاصله نشسته بود! در تنهایی و غربتی که جفتم با من بیگانه شده، به وسعت آسمان می نگریستم، آهی کشیدم که ای کاش شروع هر عشقی روی زمین مثل وسعت آسمان اینقدر پهناور بود که انتهایش را نمی دیدیم ، ناگهان میان آنهمه اندوهم، ستاره ای چشمک زنان با دلفریبی گفت : ” بخواب! آرام بخواب و موضوع خواب امشب “خیانت” ! خیانتی پاک! ”
و آن شب در رویا، عشقبازی با ستارگان را تجربه کردم، و از آن پس همیشه عاشقانه چشم به آسمان دوخته ام، زمین زندانم شده و پر کشیدن به آسمان، حسرتم!
(قسمتی از داستان جاده نوشته سحر امامی /آذر۱۳۹۱







