مشتی بر میز کوبید و فریاد زد: « لعنت بر این همه خودخواهیت! از دلبری خسته نشده ای ؟! طعم هق هق و اشکهای پر حسرت را می دانی؟ تلخی سنگینی مزه خود ارضایی خیال یک عاشق با رویای معشوقش را لمس کرده ای ؟! نه ! فقط با تکبر اینجا نشسته ای ، ناز می کنی تا پاک و زیبا بمانی، من هم از دوریت بسوزم و گلاویز هر آلودگی باشم . این هستی برای تو هستی شد و برای من پستی! تصمیم دارم فقط یک بار مهمانم باشی ، پاکیت را به هرزگی ام آبستن کنم تا در پستی ام به نیستی برسی که بالاترین مقام عرفان است . عرفانی که خودت و خوبانت پاس می دارید. باید به شکرانه همه این سالها ، به جای بی همتایی ، آنچنان آتشی بر جانت بنشانم تا در تبت همه گیتی خاکستر شود . »
نگاهی منطقی در چشمان سرخ اش انداخت و گفت : « مهتاب شبهای عاشقان ، تنها بخاطر دوری ماه عاشق از خورشیدش ، هر شب پا برجا و زیباست!»
با قهقه ای ناگهانی ، کف زد . کمی جلوتر آمد و با خشونت تهدیدش کرد: « همه نظم آفرینش را در چشم بر هم زدنی خواهی باخت . با تب عشقم غسل می کنی و پیش از آنکه تکرار شیرینی تجربه تازه ات را مزه مزه کنی، با ایمانی خالص به سجده افتاده ای !
شاید آن وقت به مفهموم واژه ی ایمان ، عشق ، عرفان ، درد ، حسرت ، خوب ، بد ، هستی و نیستی رسیدی! »
قسمتی از رمان” نخستین دلداده ” نوشته سحرامامی /بهار نود و سه







