چند روزیه که سحرک توی باغچه سخت مشغول کندن زمینه ! از پشت پنجره می بینمش ؛
یه بیل گرفته دستش و زمین رو می کنه . واسه گذشتن از همه لایه های زمین و رسیدن به هسته ی اصلی، خودش هم می دونه ، هم بیل وسیله ی مناسبی نیست و هم در توانش نیست تا دست کم به یه لایه ی بعدی برسه ، زمانش رو هم نداره !
توجه میکنه به قطره های زلال و لطیف آب ، وقتی پشت هم روی یه تکه سنگ سخت می باره ، دل سنگ رو می شکافه ، به زمین نفوذ میکنه و لا به لای لایه هاش جاری میشه .
دنبال یه جوابه ؛ واسه شکافتن لایه هایی که آدما دور خودشون تنیده اند و نفوذ به درونشون و جاری کردن عشق با چه ابزاری باید تلاش کرد و چه شیوه ای رو میشه پیش برد ؟
خرداد ماه نود و پنج







