از جا برخاستم. اگرچه غذا و نوشیدنی گرم کمی حالم را جاآورد، اما هنوز احساس کوفتگی در بدنم داشتم.
از کلبه زدم بیرون و رفتم به کشتزار برادر بائو؛ کشتزاری بود گسترده که منظم تقسیم بندی شده بود و در هر قسمت محصولی کاشته: گوجه فرنگی، خیار، کاهو، کلم، هویج، ذرت … با رنگ های گوناگون طبیعیت، سرزمین کوچکی خلق کرده بود که مترسکی در میان آن ایستاده و فرمانروایی میکرد؛ مترسکی که ظاهرش حیوانات غارتگر را میترساند، اما هیچ قدرتی در آن هیبت نبود. اگر آفتی به جان این سبزیجات نیفتاده، به خاطر توجه کشاورز هست! اطراف زمین، حصاری کشیده شده بود. روی آن، گلهای رنگارنگ روییده بود.
برخلاف همه آنها، ریشه فلور اسیر هیچ خاکی نبود. روح لطیف و احساسات زیبایی، درونش نهفته بود که آزاد و پروانه وار میان آنها پرسه میزد و نوازششان میکرد. با آواز عاشقانه ای که میخواند، روی پنجه های پایش بلند شد و چرخید. صدای دلنشینی داشت. سایه اش به نرمی وزش نسیم میان گلها، روی زمین میرقصید. آسمان هم در این پایکوبی با طبیعت همراه شد و با آهنگ تندتری او را مهمان کرد. قطرات درشت باران استوایی با شدت میبارید. راهی جز گریز نبود.
به کلبه پناه بردم. آب از همه هیکلم میچکید. کوله را از پایین تخت برداشتم و بازکردم. بوی رطوبت مانده و گندیده مشامم را آزرد، اما چاره ای نداشتم. لباسهای خیسم را از تن کندم و یکی از همان لباسهای بدبو را پوشیدم. بعد، کوله را وارونه کردم. همه وسایل درونش را ریختم روی تخت. بوی گند حالم را به هم میزد. لباسهای خیس و آنهایی را که بعد از دو روز توی کوله خشک شده بود، پهن کردم روی زمین و بقیه خرده ریزها را دوباره گذاشتم توی کوله. میان آنها، شیشه ادکلن کوچک سیاهی بود. سر آن لوله ای قرار داشت که انتهایش به پمپ توپی ای چسبیده بود. آن را چند بار فشاردادم تا گردن و زیرگوشم با ذرات خوشبو نمناک شد.
با خود زمزمه کردم: «این بهترست! وقتی ناچار باشی، باید راه حلی برای تحمل آنچه آزارت میدهد، پیدا کنی. بهترین راه، نشاندن متضاد کنارش است.»
قسمنی از داستان رودخانه سرخ
نوشته سحرامامی
پاییز نود و سه







