توی آب راه می رفتم . سکوتم، باکوبه های امواج دریا به سینه ساحل، تفسیر می شد . زیر چشمی هوای سحرک را داشتم . نگاهم با کف باقیمانده موجی که روی صورت ساحل ،نزدیک کف پاهای کوچکش پیش و پس می رفت همراه بود . نشسته و پاهایش را باز کرده بود و با همان دستهای کوچک مخلوقات تازه ای از ماسه می ساخت . انگار کمی کلافه بود ، ابروهایش در هم گره خورده بودند، هی خراب می کرد و از نو می ساخت ! به سراغش رفتم . ننه سحر پاچه های شلوارش را تا زده و لب آب ایستاده بود، مچ پایش در آب و نگاهش به آن ! گمان کردم به مواج شدن تصویر انگشتهایش زیر آب خیره شده ، از کنارش که می گذشتم ماهی راه راه آبی با تک خال بزرگ زردی ، روی آب شناور بود . ننه سحر گفت : « مرگ یه ماهی پایان دریا نیست اما … » حرفش را با بغضش بلعید . {گاهی لازمه آدم خودش را هم تنها بذاره}، تنهایش گذاشتم . آهسته کنار سحرک نشستم {گاهی لازمه آدم همدم خودش باشه }و گفتم :« بازتاب آسمان بامداد و طلوع خورشید در آب دریا دیدنیست ، آمیختن سه وسعت پاک ! البته نه به دلنشینی غروبش . مگه نه ؟ راستی از قاصدک چه خبر ؟»
سحرک لحظه ای دست از ماسه ها برداشت و سر بلند کرد و نگاهی خاص به عمق چشم هایم انداخت و دوباره ادامه داد ، سطل کوچک زرد پلاستیکی پر از آب را روی ساخته اش ریخت و گفت : « یک ساعته هر چه میسازم کامل نیست ، همش یه بهانه ای واسه خراب شدن هست ، به عشق و تلاش و دقت منم هیچ ربطی نداره !
اون طرف را نگاه کن ، جز ما اون دختر و پسر جوان فلیپینی هم اینجا هستن اوناهم یکساعته دارن میگردن یک لیوان یکبار مصرف به دست گرفتن و تند تند صدف های ساحل را جمع می کنند و از هر مشتی ، شاید یه دونه، شاید هم هیچی، توی لیوان نندازن! چند دقیقه قبل یدونه خوشگل را برداشته بودن و کلی دوتایی ذوق می کردند اما عمر ذوقشون کوتاه بود و مثل اینکه فهمیدند گوشه اش شکسته که با ناراحتی به زمین انداختندش و رفتند .» اول صبحی تلخی حقیقت دلم را آشوب کرد ، برخاستم و به سمت آب دویدم {گاهی لازمه آدم از خودش فرار کنه } صدف شکسته ای پایم را برید. از کنار ننه سحر که رد می شدم با دلتنگی می خواند :
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
کی کند سوی دل خسته حافظ نظری
چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد
آذر نود وسه







