فکر می کرد اگه نیلوفر مرداب باشه، جلوه زیباییش و خاص بودنش ستودنی میشه، اینو می شنید که هر رهگذری زمزمه اش می کرد! اما کم کم بوی گند مرداب جای عطر وجودش مشامش رو پر کرد. صبر نیلوفرانه اش را محکوم کرد و لای شخم زدن گذشته، یادش افتاد؛ روزگاری رودی روان و پاک و آرام بوده که در چاله ای مانده و با گل و لای آمیخته! در گذر زمان، ماندن ها و جاری نشدن هایش لجن بسته! حالا وقت تصفیه است باید از ماهیت کنونی تجزیه بشه، باید زیر آفتاب عشقی که بهش تابیده، بسوزه! تبخیر بشه! ابر بشه و خورشید را در آغوشش پنهان کنه و آرام بباره! آنقدر بباره تا باز رودی جاری و روان بشه و برگرده به خودی که بوده، رهای رها ادامه بده، زنده باشه و زندگی ببخشه!

قسمتی از «جاده» نوشته سحر امامی
اردیبهشت نود و‌شش

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?