بازهم چهارشنبه شبی مهتابی بود و میدان مرکزی شهر پر از نور و هیاهوی جشن سال نو . بوی خوراکی غرفه های تنگاتنگ هم، حالش را بهم می زد ، آب بطریش تمام شده بود . زیر آوار رویاهایش ایستاده و جماعت را تماشا می کرد ، نمی دانم چرا پا به فرار گذاشت شاید از شادی غریبه ها می گریخت . کاش می توانست از دردی که سینه اش را می فشرد بگریزد ! کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک را با سرعت پشت سر می گذاشت وسنگ فرش هایش را لگد می کرد . دلش می خواست آن خلوت مرموز ادامه داشت اما کمتر از بیست دقیقه به سیل جمعیتی که به یک سو می رفتند پیوست و هم گام با آنها به پل رسید. پل قدیمی که مثل رنگین کمان بالای رودخانه ی آرزوها کمانه زده بود . دو طرفش قدم به قدم مجسمه هایی قدیمی از لبه ی پل قد برافراشته بودند ، اندوهی مشترک در چهره ی سنگی آنها موج میزد . لحظه ای به مجسمه مصلوب مسیح مقدس میخکوب شدم و احساس کردم خون گریه می کند، دقیقتر شدم اما ردی از اشک خون نبود.
باز به تنهاییش وسط پل خیره شدم روبه رویش ساختمان باشکوه قصر قرارداشت که تصویرش با جلوه ای زیبا در شب روی آب منعکس شده بود . گروه موسیقی روی آب شروع به نواختن کرد و زوج های عاشق چسبیده بهم با اشتیاق گوش می دادند .
مقصر همه تنهاییش خودش بود همیشه عاشق بوده و حس عاشقی محکوم به تنهایی است! اینبار هم بلد نبود نقش معشوق را داشته باشد ، ناز و جفا نمی دانست و دلبسته ی عاشقش شد و مستحق اینهمه درد و زخم !
با تردید جلو رفت . قدم هایش سنگین بود و چهره اش دردی خفه را فریاد میزد . لبه پل ایستاد ، خم شد پایین را نگاه کرد . چشمهایش را بست و نجوایی کرد .
ترسیدم! دلهره به جانم افتاد اگر قصد پریدن داشته باشد، با همه توانم هم که بدوم ، به او نمی رسم و نمی توانم مانعش بشوم . گرچه خیلی زودتر از این منتظر خودکشی اش بودم، فقط نمی دانستم چه روشی را انتخاب کرده ؟ هر چند سکوت بین ما طولانی شده و دیگر حضورم و این تعقیب لحظه به لحظه را حس نمی کند.
حرکت نمی کرد، من هم خشکم زده بود و با چشم های از حدقه بیرون زده ، بی هیچ پلک بهم زدنی نگاهش می کردم که تکان خورد و دستهایش را بالا برد ، مکث کرد . انگار تردید داشت ، نمی دانستم چرا اینهمه شکنجه می شود و نمی توانستم حالش را بفهمم ، فقط بی اختیار دویدم به سمتش . باد در جهت مخالف تو سینه ام هجوم آورد انگار با تصمیمی مشترک هم دست او بود، تصمیمی که نمی دانستم چیست و فقط احساس می کردم با تمام وجود باید مانعش بشوم . ناگهان آنچه در مشت می فشرد را به آب انداخت . شاید بازهم دیر رسیدم ، چشمهایش پر از اشک بود گونه هایش می لرزید و دستهایش زخمی و سرد ! نگاهم کرد ، پر از خلع شدم ، تهی و درمانده زیر نگاهی پر از اندوه و ناامیدی ! نمی دانم نزدیک به سه سال ، چه در مشتش نگه داشته بود و چرا راه به این طولانی را فکر کرد و جنگید و آمد تا این انتخاب را کند، اما رضایتی از این انتخاب در چشمانش نبود. شرط بندی با دلش را باخته بود همه چیز را باخته بود . سرش را بالا برد و به قرص پر نور ماه خیره شد ، چهره اش درد می بارید . ای کاش به جای آنچه در مشت داشت خودش را در آب انداخته بود، حالا هر لحظه هزار بار با بدتر از مرگ گلاویز است .
قسمتی از رمان ” گمشده ” نوشته : سحرامامی
دی ماه نود و چهار







