خم شدم و به تصویرم میان آب نگریستم. رودی از خون بیگناهانی که بازمانده سالها قدرت طلبی است، چهره ام را نشانم میداد. و انسانیتم محکوم می شد! سرانگشت هایم را در رود فرو بردم. لمس سرخی اش دوست داشتنی بود، از لای انگشتهایم میگذشت و بازتاب آفتاب از روی آن، بر پوست دستم، نور نارنجی موّاجی بود مثل شعله آتش. نسیم خنک صورتم را نوازش میکرد و حس آشنایی در خاک سرشتم، مینشاند. به جنگل رسیدیم. رودخانه از میان انبوه درختان میگذشت. آنها یا تنه هایی بودند باریک و بلند، یا به شکل بوتههایی با برگهای خیلی پهن و بزرگ. ریسه هایی سبز، از بالای سرم آویزان بود. کیفم را به پشت انداختم و از جا برخاستم. مرد قایقران ترسید و سراسیمه، پاروها را رها کرد و با حالتی شبیه به سجده، در برابرم زانو زد. چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم . فقط کلمه «یوری» بارها خطاب به من تکرار میشد. ناگهان، پریدم توی آب و میان سرخیاش فرو رفتم. سر بیرون آوردم و شنا کردم. با عجله پیش میرفتم. چند بار هراسان، دو قایق پشت سرم را دیدم. قایقران قایق پشتی، با دو ماموری که مسافرانش بودند درگیر شد و قایقران قایق من به کمکش شتافت. دو مرد آسیایی با تمام وجود، میجنگیدند.
به خشکی رسیدم. لحظه ای دوزانو روی زمین گلی لبه آب از حرکت ایستادم. نفسنفس میزدم. خیسی، کوله و لباسهایم را سنگین کرده بود. باید هرچه سریعتر، پیش از رسیدن آن دو، دور میشدم. تا از جا برخاستم، صدای شلیک دو گلوله لحظه ای برجا میخکوبم کرد. با تمام توانم، تا وسط جنگل دویدم. از لابهلای درختهای باریک اندام قد به فلک کشیده، شتابان میگذشتم. لرز و نگرانی به جانم افتاده بود، زانوهایم توان نداشتند و به سختی پیش میرفتم. به درختی تکیه زدم و بیرمق نشستم روی زمین. بی اختیار گریستم. کم کم نفسهایم آرام و اشکهایم تمام میشدند که ناگهان حرکتی را لابه لای برگهای درهم گره خورده بوته های پرپشت دیدم و باز وحشتزده گریختم.
خورشید غروب کرد و ترس از تاریکی را بر احوالم افزود. هرچه هوا تاریکتر و سردتر میشد، تنه درختها بلندتر و شاخههایشان درازتر میشدند و سایه های آنها به هم میپیوست. در برابر آن جثه عظیم، من هر آن کوچکتر میشدم. پچ پچ اشباح را میشنیدم که هر لحظه بیشتر در گوشم میپیچید. ارواح سرگردان به اعصابم ناخن میکشیدند. دلم میخواست جیغ بزنم تا بفهمند انتقام بیگناهیشان را نباید از من بستانند، اما دندانهایم به هم چسبیده بود و عرق سردی، روی پیشانی داغم نشسته بود و تنم میلرزید.
ناگهان، سنگینی نگاهی توجهم را به خود جلب کرد. با وحشت، رد نگاه را گرفتم. جغد پربسته ای بود که تا نگاهش کردم، سرش را چرخاند و پر گشود و کمی جلوتر روی درخت دیگری نشست و رو برگرداند و باز خیره شد به من. رفتم جلوتر و پایین همان درخت ایستادم و به او نگریستم. دوباره بال زد و روی چند درخت جلوتر نشست و نگاهم کرد. من هم تا جلوی آن درخت رفتم. جغد چند مرتبه پشت سر هم این کار را انجام داد و من هم دنبالش کردم. تا آخرین بار که نگاهم به او بود و به سویش میدویدم، ناگهان، محکم خوردم به اندام آهنین غولپیکری و صورتم درد گرفت. اما ترس، جایی برای حس درد باقی نمیگذاشت. چشمهایم را بستم و با دست لرزان، آرام آن را لمس کردم. تنی سرد و سخت و بی جان داشت. با احتیاط، سه قدم رفتم عقب. از آنچه دیدم متعجب شدم؛ تانکی بود که میان دو درخت شکسته، گیر کرده بود. نگاهی به تانک انداختم و حیرتزده، سرم را بلند کردم. جغد نبود! هرچه چشم انداختم، روی هیچ شاخه ای ندیدمش! کمی نزدیک رفتم و باتردید، دست کشیدم روی بدنه فلزی تانک. هوا تاریکتر شده بود و سیاهی و وحشت یکپارچه ای به سمتم هجوم آورد. از تانک رفتم بالا و باتردید، درش را باز کردم و خزیدم میان محفظه تاریکش. کوله ام را محکم در آغوش گرفتم و لابه لای ناله ها و نفسهای پر از هراس، آرام گریستم.
قسمتی از داستان “رودخانه سرخ”
نوشته سحرامامی
پاییز نود و سه







