سحرک هم مثه ننه سحر به دهن کسی توجه نمی کنه، با دقت به همه گوش میده و واژه ها رو گوشه ی مغزش نگه می داره تا سر فرصت با دقت و تحقیق ، سه تایی تجزیه تحلیل کنیم و درست و غلطش رو بفهمه ، اونهم فقط واسه آگاهی خودش و بس، چون خوشش نمیاد کسی رو قضاوت کنه و بهش ربطی نداره که چی به چیه یا کی به کیه ؟ دهن بین هم نیست و هیچکس نمی تونه با هیچ جمله ای روی حس و تفکر و تصمیم و هدفش نفوذ کنه یا ذره ای متزلزلش کنه. از طرفی هم بدی ها رو زود یادش میره چون از مهربونی خوشش میاد و هرگز کینه به دلش راه نمیده شاید چون چهارسالشه کینه و بدی رو دوست نداره ولی این خیلی عجیبه که چی شده که قهرش داره به ماه چهارم میرسه ؟! می دونم عدد چهار براش نشانه است ، واسه همین شروع کردم به زیر و بالا کردن گفته ها و خاطرات. از حرف ها و پیام هایی که زمانی موجب رنجشش بوده ، از بدگویی های پشت سر ننه که به گوشش رسیده ، از جمله های تیز و طعنه های به من که دلیلش رو دشمنی و حسادت می دونسته ،خلاصه از همه ریز و درشت آنها ، قطعات پازل ساختم . دنبال چند تکه کلیدی بودم که خیلی شانسی و اتفاقی چند روز پیش توی کامنت پستی رو دیوار دوستی جمله ای، ذهنم رو فعال کرد و رفتم دنبال تحقیق درباره یه حرفی که یکسال پیش مثل مارزخمی دیوونه ام کرده بود و با این فکر که دلیلش فقط دشمنیه آروم شده بودم، اما تکه های مهم پازل پیدا شد و خیلی حقیقت ها رو فهمیدم و البته خیلی درد داشت ، پودر شدم ، اما یاد گرفتم معنی عدو شود سبب خیر چیه!
رفتم سراغ ننه سحر ، سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم، پکر شد و هیچی نگفت . فقط میل بافتنی رو گذاشت رو زانوهاش و آهسته سر کاموا رو گرفت و شروع کرد به شکافتن هرچه بافته بود ! زیر و روی شال گردن زرد و آبی از هم جدا می شد و ننه سحر هیچی نمی گفت ، انگار زیر آوار خاطرات هزار ساله عمرش جون می داد و نای تکون خوردن نداشت ، همونطوری ماتم زده و ساکت به نخ های کامواییه تاب برداشته ای که روی دامنش بود نگاه می کرد.
رفت پشت در بسته کمد و گفت : « من اومدم منت کشی واسه آشتی ، چونکه خطا از من بوده و می خوام که ببخشیم .فهمیدم نباید بهت بگم ؛ اینکار رو نکن شاید بد برداشت بشه ، اینو نگو شاید غلط باشه ، اینطوری نباش شاید قضاوتت کنن! نباید آزادی کودکانه ات رو بگیرم واسه چهارچوب های اخلاقی ای که دیگران ساختن و بد و خوبی که درست و غلطش معلوم نیست ، فقط معذبت میکنه ، صداقتت رو میگیره ، ترسو میشی و غریبه با دلت !
دیگه ننه بازی درنمیارم واست و نکن و نه نمیشه نه نگو نه نرو نه نه نه نداریم . تو با «ک» ای که چسبیده پشت اسمت یه کودک چهارساله ای ، آخرش بهت میگن : « بچه است دیگه!! »
اومدم بگم «قهر کار خوبی نیست » البته نقل قول از دوستی ، اما دیدم به من چه ؟ هرکی هر حرفی داره خودش بهت بگه ، تو هم آزادانه هر کاری دلت میگه انجام بده ! دیگه مزاحم دنیای کودکانه ات نمیشم ، من اگه بیل زنم ، برم باغچه خودمو بیل بزنم که تازه بعده اینهمه مهر صادقانه فهمیدم بازیچه ی چه بازی مزخرفی بودم و چه ابلهانه تو این سن بازی خوردم ! تو هم هر وقت دلت خواست آشتی کن فقط خواهش میکنم زورگویی منو واسه به اصطلاح آموزش دادنم ببخش! »
ننه سحر دیگه هیچی نگفت ، یه لیوان چای سبز ریخت و رفت نشست یه گوشه زل زد به دیوان حافظ توی قفسه کتابخونه و تو چشماش اشک جمع شد . انگار بال اش سوخته و صبورانه درد می کشید ، حسش می کردم ! تحمل دردش انقدر سنگین بود که نمی تونستم برم کنارش چیزی بگم و دلداریش بدم .
امسال اینجوری ما سه تا رفتیم پیشواز ماه زیبای ما ، هر کدوم یه طرف ساکت و سر تو لاکیم ! بهمن ماه نازنینم ، بازگشت دوباره ات به گاه شمار زندگیم خیر مقدم ❤️
به ظاهر مشغول تحقیق و نوشتن داستان هامم ولی بدجوری فکرم پیش این دوتاست مثل اینکه قرار نیست حالا حالاها قصه ی ما به سر برسه.
چهارمین دقیقه چهارم بهمن ماه نود و چهار







