روی یه ابر خیالی نشسته بودم، نه روی تخت فرش شده ی گوشه ی حیاط! چشمم به حوض کوچک آبی وسط حیاط و رقص ماهی ها بود که صدای کلون در چوبی قدیمی رو شنیدم . یکی پشت هم می کوبید! پا شدم برم در رو باز کنم، چشمم افتاد به سحرک ، معلوم نبود تخم مرغ های هفت سین رو رنگ کرده یا سر تا پای خودش و کاشی های ترک خورده و لق زمین رو ! بهش میگم : « این چه وضعیه ؟!»
دست های رنگیش رو به کمر زده ، حق به جانب میگه : « نوروز میاد ، سال نو میشه ، ما نو نشیم ؟ لباس سفیدم ، دلش می خواد تغییر کنه تا نگران لکه کثیفی نباشه ! کاشی کهنه زمین هم دوست داره شکستگی و ترک هاش رو پشت رنگ نو قایم کنه ! منم می خوام پشت رنگها قایم بشم ،شاید قاصدک رو باد بهاری بیاره تا پیدام کنه ببینم هنوز یادش میاد من چه شکلی بودم؟! »
ننه سحر روی ایوون داشت به گندم های سبز شده روبان می زد، بهش گفت:« رنگ عوض کردن و پشت رنگها قایم شدن غلطه ! رسم درست بهار نو شدن و زیبا شدن و شکفتنه! بهار بهونه است ، یه تلنگر ، وگرنه روز و شب عمر پشت هم میاد و میره !» بعد رو به من ادامه داد : « برو ننه جون ، برو در رو باز کن ، مهمون پشت در ، پاشنه در رو از جا کند و تو ایستادی به حرف این بچه گوش میدی ؟»
در رو باز کردم یهو یه دنیا عطر عشق و آشتی و زیبایی تو مشامم پیچید و دلم لرزید
ننه سحر داد زد : «کیه ننه ؟بگو بفرما!»
گفتم : «💜گل بنفشه 💜!»
…….
فرارسیدن نوروز و بهار به همگی هزاران شادباش .زیبا بیاید و زیبا بماند. تندرست و پر برکت و کامیاب باشید. دلهایتان لبریز از مهر و دوستی
ارادتمند سحر
چهارشنبه چهار فروردین نود و پنج







