یک روز عصر، برای چندمین بار در زیرزمین به دنبال ردی یا نوشته ای، گوشه و کنار را می گشتم. ناامید بر زمین رها شدم. بی اختیار بربط پیر را برداشته و بی آنکه کوچکترین دانشی از موسیقی داشته باشم، استادانه شروع به نواختن کردم! تا آن لحظه چنین حس دلنشینی را تجربه نکرده بودم! انگار بال گشودم و سبک و آزاد پرواز کردم. مست این احساس تازه و لبریز از عشقی خاص، در کمال حیرت می نواختم! چشم بستم تا از دنیای اطرافم کنده بشوم و در آن لذت بکر باقی بمانم! تا چشم بستم سوار بر نت ها به گذشته سفر کردم.
دست از نواختن برداشتم سکوتی مطلق، به جای طنین ساز همه جا را احاطه کرد. گل گونه هایم از اشک چشمانم، سیراب شدند. احساس آرامش و سبکبالی سراسر وجودم را فرا گرفت. دل خسته از زیرزمین بیرون آمدم تا آبی به صورتم بزنم. چهره ام، در آب نقش انداخت و با دیدن آرش خسته، دلتنگ تر شدم! نگاهی به اطراف انداختم. تمام زمین باغ خیس؛ اما باران دست از باریدن شسته بود. ظرف خالی شلغم و چتر سیاه روی پله بودند. خاکها، گل ولای شده، پای درختان آب ایستاده بود. باد سردی می وزید و لباسم حسابی خیس شده و پتویی هم که بر شانه داشتم کمی نمناک بود.
تصویر زیبا و صدای مهربان تهمینه را به یاد آوردم، میان سردی تنهایی، حرارت امید بر جانم نشاند و احساس عجیبی افسار عقلم را بدست گرفت! دلم فرمان می داد که نباید هیچ ثانیه ی زندگیم را دور از او بمانم. نمی دانم این همان داستان قدیمی عشق در یک نگاه بود، یا دلبستگی که از عمق تنهایی ام برخاسته! فرصت تردید نبود، چتر و ظرف را برداشته و شتابان به کوچه زدم. تازه به خودم آمدم که ای دل غافل، جز نامش و نگاه زیبایش و اینکه همسایه است، هیچ نشان دیگری ندارم. دختری که گرمای مهرش را در پشت بخار و حرارت شلغم های داغ پنهان کرد، پشت کدامیک از این پنجره هاست؟! دلم می خواست مثل کودکی بهانه گیر، برای داشتنش با لجبازی پا به زمین بکوبم. ناامید به باغ بازگشتم و تا ورودی عمارت مدام به خود نهیب می زدم که باید کمی سنجیده رفتار کنم اما مگر عشق و عقل ، یکجا ممکن است؟! پتویی که او بر شانه ام انداخته بود را در برابر آتش شومینه پهن کردم تا خشک شود و لباس دیگری به جای آن لباس های خیسی که به تن داشتم پوشیدم. پس از مدتها جلوی آینه ایستادم تا به سر و وضعم رسیدگی کنم . ساعت ها گوشه ای از اتاق نشسته و به چهره اش اندیشیدم. رقص شعله های آتش میان تاریکی، تنها روشنی اتاق بود که بر نقش پتو افتاد! بیقراری دلم را تحمل می کردم. تپش قلب گرفتم. شتابان به سوی باغ و در خروجی دویدم. در را گشودم و در برابرم قرار گرفت! حرارت بدنم متغیر شد؛ گاهی سرد و لرزان، گاهی گر گرفته و داغ داغ!
نگاهی دزدکی به چهره اش انداختم، دلم لرزید و به زمین چشم دوختم. لبخندی بر لبانش نشاند و گفت: «سلام، با این عجله ،جایی می ری؟! راستش اگه کار داری، زیاد مزاحم نمی شوم ، اومده بودم … »
سراسیمه جمله اش را بریدم: «سلام. نه جایی نمی رفتم. احساس کردم پشت در هستید، بازش کردم. فقط یک حس بود ! بفرمایید…..» چند قدم از جلوی در کنار رفته و منتظر ورودش ماندم. لحظه ای حیرت زده، با ناباوری از آنچه شنیده ،مات ماند. سپس لای تردید وارد شد. آرام آرام در باغ قدم بر می داشت و به سوی عمارت پیش می رفت. همچون سایه ای تعقیبش می کردم! لحظه ای ایستاد. دستپاچه و نگران، گفتم: «وای شرمنده! فراموش کردم! شلغم داغ و خوشمزه ای بود! و البته خیلی هم به جا! ممنون از محبتتان.» لبخند زد و با مهربانی گفت: «خواهش می کنم، نوش جان!» شانه به شانه اش ایستادم و با دستپاچگی آشکاری، تلاش می کردم تا گفتگویی داشته باشیم و به هر شکلی بهش نزدیکتر بشوم. بی پروا پرسیدم: «چند وقت است که در این محله هستید ؟ چقدر با مادرم آشنا بودید؟… هرچه فکر می کنم، شما را به خاطر نمی آورم. پیش تر ندیده بودمتان!؟»
شاکی شد و بلافاصله ابرو در هم کشیده، با دلخوری پاسخ داد: « من را ندیده بودی؟! خب معلوم است، از شما می شود انتظار داشت! چون به اطراف توجهی نداری!
بارها توی باغ همین عمارت بی تفاوت از کنارم گذشتی و حاضر نشدی برای شنیدن جواب سلامت، لحظه ای صبر، یا سربلند، کنی! سالهاست به این جا رفت و آمد دارم. مادرم توی این محله متولد شده. از وقتی به اینجا آمدید، با مادرت به عنوان همسایه سلام علیک داشتند، تا اینکه حدود ده سال پیش ، رابطه دوستی بینشان محکمتر شد. مثل دو خواهر با هم صمیمی شدند. هر روز من و مادرم اینجا بودیم. اما به ندرت پیش می آمد که آن زمان منزل باشی. ما خیلی کم با هم برخورد داشتیم و شما برای درس و یا کار بیرون از منزل بودی. اما همان چند مرتبه در سال هم که اتفاقی برخوردی پیش می آمد، هیچ فرقی با قبل نداشت. با سلامی وارد می شدی و بدون انتظار جوابش فرار می کردی، مادرت خدا بیامرز سریع با عذرخواهی برای توجیح رفتارت می گفت که تمام روز را سخت کار کردی و خسته ای!».
از آنهمه خشم، پاسخ پر از گلایه و ناگهانی اش، غافلگیر شده بودم!
قسمتی از رمان ” فرجام پیمان ” نوشته سحر امامی
بهار هشتاد و هفت

©2026 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

Sending

Log in with your credentials

Forgot your details?