حرارت خورشيد پوست صورتش را کباب می کرد. شنهاي كوير ذغال گداختهاي بود كه تاولهاي پايش را ميسوزاند و پاهايش را ياراي رفتن نبود. تن بی جان خود را به سختی ميكشيد! بيهدف! صحرا از هر سو پاياني نداشت. تشنه، خسته و نااميد، ديوانهوار ميرفت. رگهای چشمهای خشک شده اش در تندي آفتاب سوزان، مثل خطوط شنهای کویر زیر پایش ، شیارهای سرخ رنگی بود که بر سفیدی یک دست آن نقش بسته! لبهايش زیر شکنجه شلاقهای عطش و گرما قاچ قاچ شده بود.. زبانش میان کام خشک و غلظت آب دهانش با جان کندن می لولید.
ناگهان چون كوهي که ریشه اش فرسوده و ديگر توان ایستادگی ندارد، فرو پاشيد و بر زمين نقش بست!
با چند قطره آبی كه بر صورتش پاشيده شد، جاني دوباره یافت. نفسها به سنگینی باری از فولاد بود که برای بیرون جستن، سینه اش را محکم می فشرد. بی رمق چشم گشود. نگاهش به چشمان زني زيبا اما عجيب گره خورد. آنچنان جذاب و گيرا، كه فراموش كرد كجاست؟! و چرا آنجاست؟!
صدای باد که با عشوه گیسوانش را به بدن چادر می زد، حواسش را پرت کرد. دیده از نگاه او برچیده و به اطراف انداخت . در سایه چادري نمدی بر جاجیم کهنه و پوسیده ای خوابیده بود. از درز باز چادر نخلی را دید که چند قدم آن طرف تر ایستاده و پایش در نهر کوچکی خنک می شد ، از گرمای آفتاب لذت می برد و با آواز کولی وار باد، سر تکان می داد. شاخه هایش میان دست باد شنی می رقصید! شتری هم دو زانو بر زمین آرام كنارش نشسته بود! دیگر تا هر کجا که دیده می شد، فقط صحرایی یک دست بود! انگار آنها تنها سرمايه آن زن میان بیابان خشک و سوزان بودند. دوباره متوجه او شد. چهره ای زیبا و جذاب داشت. چشمهای درشت قهوه ای که سنگ عقیقی درخشان میان کمان ابرویش بود ، دل هر جنبنده ای را جادو می کرد!
آنچنان غرق تماشاي چشمهاي بيانتهايش بود كه نه حرفهايش را ميشنيد و نه به شير و خرمايي كه ميخورد توجه داشت.
قسمتی از رمان سفر به قلبها
نوشته سحرامامی
زمستان هشتاد و یک







