پروانه های عاشق کجایید؟! وقت خودسوزی شمع دیوانه رسیده و روحم با فغان دف، هم آهنگ اشکهایش شده!
سحر می داند که در این وانفسا، تنها نوازش بالهایتان آرام و خاموشش میکند!
کجایید؟!
قسمتی از داستان جاده
نوشته سحرامامی
مهر ماه نود و یک
feel free to call us +91.33.26789234 [email protected]
پروانه های عاشق کجایید؟! وقت خودسوزی شمع دیوانه رسیده و روحم با فغان دف، هم آهنگ اشکهایش شده!
سحر می داند که در این وانفسا، تنها نوازش بالهایتان آرام و خاموشش میکند!
کجایید؟!
قسمتی از داستان جاده
نوشته سحرامامی
مهر ماه نود و یک
ننه سحر، امروز فهمید وحشت و گریه های نوزاد تازه به دنیا اومده از چه جنسیه! اما اون نوزاد،...
نیمه های شب بود که صدای بلند هق هق گریه اش، از خواب بیدارم کرد! نگران و هراسان به...
گره بند باریک را از زیر چانه اش باز کرد و کلاه را از سر برداشت. چشمهای ریزش به...
با بلندشدن صدای هر رعد از آسمان، تکرار تهدیدها هم بلندتر میشد. مثل سایههای نحس روی دیوار سفید خانهام!...
عاشق شدم و آتش بر زندگیم نشست درد فراق آتش جانی بود که بر آن افزود وای وای که...
من پیامبرم! ادعای پیامبری دارم، و برای همه ی شما، پیام آوردم، شما دوستانی که سرگرم دنیا و بازیچه...
بازهم چهارشنبه شبی مهتابی بود و میدان مرکزی شهر پر از نور و هیاهوی جشن سال نو . بوی...
آن روزهای خیلی دور را هنوز به خاطر می آورم. روزی که تو رنگ سبز را دوست داشتی تا...